اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

775

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

و منه ابتداء و وجودا و به ثبوتا و قياما . دليلهاى ملك وى است و وجود ايشان از وى است و بقاى ايشان به وى است . به احداث وى دليل گشتند تا وى اين دليل را احداث نكرد مرا دليل چگونه گشت . درست شد كه راه نماينده هم وى است ، و اكنون كه موجود گشت مالك وى است و ملك بىمراد مالك هيچ چيز نتواند كردن اگر مالك اين ملك بردارد ما را راه كه نمايد ؟ ! باز گفت : باقى هم به وىاند ، اگر خواهد بدارد و اگر خواهد بقا بازدارد تا نيست گردند . پس عاجزى را كه به ذات خويش بقا نبود به باقى راه چگونه نمايد ؟ ! باز ديگرباره گفت : و له ؛ اين لام اول ملك ايجاد است و آن لام [ ديگر ] ملك ابقا است . يعنى همچنان‌كه به ايجاد وى موجود آمدند با بقاى وى بقا يافتند تا به هيچ حال از حق مستغنى نباشند و غنى به محتاج راهنماى باشد نه محتاج به غنى . باز گفت : « حقا وجدناه » ، اى وجدنا هذا حقا ، يعنى اين سخن كه ما ياد كرديم كه راه نماينده به خدا هم خداى است ، اين را حق يافتيم و حق صدق بود . و حق واجب باشد و حق معبود باشد ، كل موجود واجب وجوده كل صدق واجب كونه صدقا . باز گفت : « بل علما بتبيان » ، بل كلمهء تدارك است ، يعنى آنكه يافتيم ما پنداشتيم كه به خود يافتيم ، و لكن به علمى كه ما را بيان افتاد از حق عز و جلّ ؛ يعنى اگر بيان وى نبودى راه نتوانستمى بردن . وى بيان كرد تا ما را علم افتاد تا بدانستيم . درست شد كه راه نماينده به وى هم وى است . باز بيتى ديگر گفت : « هذا وجودى و تشريحى و معتقدى * هذا توحّد توحيدى و ايمانى » گفت يافتن من اين است و شرح كردن من توحيد را اين است و اعتقاد من اندر حق سبحانه و تعالى اين است ؛ و اين مقدم مؤخر است . اول وجود باشد باز اعتقاد باز شرح . تا نخست اندر دل چيزى حاصل نگردد دل را بران چيز اعتقاد نيفتد ؛ و تا اعتقاد اندر دل درست نگردد از وى عبارت و شرح درست نيايد . پس بدين بيت همى اشارت كند كه مر حق را بدين وصف يافتيم و بدين وصف دانستيم