اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

487

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

بيان علت آن است كه چون حرارت اندر آتش علت سوختن است نشايد سوختن بىحرارت . و چون حدت اندر حديد علت قطع است نشايد بىحدت . و باز وقوع طلاق به دخول دار با دخول شايد و بىدخول شايد ، دخول سبب است نه علت . و وقوع عتاق به كلام فلان با كلام شايد و بىكلام شايد . كلام سبب است نه علت . پس فرق ميان سبب و علت اين است اندر عرف [ خلق ] كه ياد كرديم كه هر چيزى كه مخلوقان نتوانند كردن مگر به چيزى ديگر آن علت گردد فعل ايشان را مر تحصيل اين ديگر را و هرچه بتوانند كردن با وى و بىوى سبب باشد فعل ايشان را نه علت . چون اين دانستيم باز گرديم به فعل خداى عز و جلّ و گوييم فعل خداى را جل جلاله هيچ علت نيست ، هرچه كند به اسباب كند نه به علت ، از بهر آنكه هر سببى كه خداى تعالى به آن سبب كارى كرد بى آن سبب تواند . درست شد كه هيچ فعل ورا علت نيست و اين فصل را پيش اندر ياد كرده‌ايم . و دليل آنكه فعلهاى ورا علت نيست آن است كه هر چيزى كه علت گردد فعلى را تا علت بر جاى باشد ، چون علت برخيزد فعل تباه گردد . باز حق عز و جلّ هر فعلى كه كند اندر چيزى مر اصل آن چيز را تباه كند ، و باز فعل خود ظاهر كند . چنان كه مر دانه را تباه كند و باز نبات كند ؛ و نطفه را تباه كند باز علقه كند ، اگر علت بودى بقاى علت بايستى تا معلول بدان علت قايم گشتى . چون اصل را تباه كرد باز فعل را ظاهر كرد ، درست گشت كه كرد ورا علت نيست . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه اگر تاسع علت عاشر است و ثامن علت تاسع ، همچنين برو تا اول [ 132 ب ] علت گردد ثانى را ؛ علت اول كدام است ؟ چون چيزها محدث‌اند ، اگر محدثى بود بعد الاحداث علت گردد مر محدث ثانى را آن محدث اول كه پيش از وى هيچ محدث نبود چه چيز علت گشت حدوث ورا ؟ چون ابتدا كرد احداث اول جوهرى را و مر آن را علت نبايست احداث ساير جواهر را هم علت نبايد ، از بهر آنكه ثانى به همان قدرت كند كه اول كرد . چون قدرت ورا به كردن اول علت نبايست به كردن ثانى هم علت