اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

488

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

نبايد . و بيان اين آن است كه اگر عظام را علت مضغه است و مضغه را علت علقه است و علقه را علت نطفه است ، و همچنين همىرو تا به آدم صلوات الله عليه . و آدم را علت خاك است و خاك را علت زبد است ، و آسمان را علت دخان است ، و دخان را و زبد را علت آب است و آب را علت [ آن ] جوهر است كه حق تعالى به وى نظر كرد به هيبت تا بگداخت . وجود آن جوهر را علت چيست كه پيش از جوهر چيزى نبود كه جوهر از آن آمد ، درست گشت باز كه اول احداث لا من شىء بود كه مر فعل ورا علت نيست ، از بهر آنكه علت موجود بايد تا معلول كند و معدوم موجود محال باشد و معدوم لا شىء باشد ، و لا شىء علت محال باشد . و قوله : « و لا يكون شىء منه ظلما و لا جورا . » و هيچ چيز از وى ظلم و جور نباشد . و اين از بهر آن گفت كه معتزله گويند اگر خداى عز و جلّ با بندگان اصلح نكند ، و لكن آن كند كه ايشان را بتر آيد باز عذاب كند ظلم باشد ، و نزديك اهل سنت و جماعت ظلم نباشد ؛ و جواب از اين فصل پيش رفته است . باز بيان كرد حجت اين ، و گفت : « لان الظلم انما صار ظلما لانه منهى عنه . » گفت : ظلم به شاهد از بهر آن ظلم گشت كه ظالم از وى منهى بود . نبينى كه هر فعل كه بنده از آن فعل منهى است چون بكند نام ظالمى گيرد [ و هر فعلى كه بدان فعل مأمور نيست يا منهى نيست و لكن او را مباح است به كردن آن فعل نام ظالمى نگيرد . ] درست گشت كه علت ظلم نهى است ؛ و چون خداى عز و جلّ از هيچ فعل منهى نيست محال باشد كه فعل وى ظلم باشد . و باز معتزله چنين گويند كه ظالم لعينه ظلم است لا لمعنى هر چيزى كه به شاهد ظلم است به غايب همچنان ظلم است . چون از من بىعلت عذاب كردن يا سبب ساختن تا عذاب كنم يا منع خير از كسى ناكردن شر با كسى ظلم است . از خداى عز و جلّ كردن اين ظلم باشد . و باز نزديك ما ظلم از بهر معنى است ظلم و آن معنى نهى است ، و اين معنى به شاهد بايد از بهر آنكه نهى را ناهى بايد و ناهى برتر از منهى بايد تا نهى درست آيد . پس ما شايد كه منهى