اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
482
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
بود ورا ازلى . چنان بود كه گويى اندر ازل به علم ما ما را بد همىگفت . چون جفاش ازلى بود عقاب ابدى گشت . و هرچند مؤمن نبود و ايمانش نبود اندر ازل علم ما به ايمان وى بود ازلى . و بر مقتضاى علم ما به ايمان وى محبت ما بود مرورا ازلى . چنان بود كه گويى اندر ازل به ما ما را همى نيكو گفت . چون وفاش ازلى بود ثواب ابدى گشت . پس ايمان از محبت آمد و محبت از علم و كفر از عداوت آمد ، و عداوت از علم . و وى علم بدانچه داند هيچ عيب نه و بر وى ملامت نه تا خلق بدانند كه ربوبيت علت عبوديت است نه عبوديت علت ربوبيت . « و اجمعوا انه لا يفعل الاشياء لعلة و لو كان لها علة لكان للعلة علة الى ما لا يتناهى و ذلك باطل . » و اجماع است كه خداى تعالى كارها به علت نكند و اگر مر كرد خداى تعالى را علت بودى مر آن [ علت ] را علت ديگر بايستى الا ما لا يتناهى ، و اين باطل است . شيخ رحمه الله اين مقدار گفته است و اندر اين مسئله سخن بيشتر است اما طريق اهل اصول [ 131 الف ] از روى جدل و اثبات توحيد آن است كه هيچ فعل خداى را عز و جلّ علت نيست ؛ از بهر آنكه اگر فعل ورا علت بودى آن علت از دو بيرون نبودى : يا قديم بودى يا محدث . اگر چنان بودى كه آن علت قديم بودى معلولات قديم بايستى از بهر استحالت وجود علت و معلول نه . كه اتفاق است ميان همه خلق از اهل توحيد و اهل الحاد كه هر چيزى كه علت گردد معلولى را روا نباشد وجود اين علت بىمعلول ، و اگر بيابند مر اين علت را و معلول نه علت نبوده باشد مستدل به استدلال كردن مر اين علت را بر معلول خطا كرده باشد . پس درست گشت كه روا نباشد وجود علت بىمعلول چون علت قديم بود و قديم را نهايت نبود و ابتدا نبود معلول وى همچون وى قديم بايد بىنهايت و بىابتدا از گاه قدم عالم لازم آيد ؛ و مذهب دهريان درست گردد . و نيز اگر علت قديم بود لازم آيد قديمى نه خداى و نه صفت وى . و چون ميان اهل توحيد اتفاق است كه قديم نيست مگر خداى تعالى و صفات وى ، درست شد بطلان علت قديم .