اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
483
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و اگر اين علت محدث بودى لازم آمدى كه مر اين علت را علت ديگر بودى ؛ از بهر آنكه چون آن فعل كه بدين علت بكرد محدث بود مر او را علت بايست ، اين علت همچون آن فعل محدث بود ، و محدث مفعول بود و مر اين مفعول را علتى بايد هم بدين اصل ؛ و اين علت نيز محدث بود الا ما لا يتناهى محدثى لازم آيد غير متناهى ؛ و اين تناقض است . از بهر آنكه غير متناهى بلا اول بود و محدث لم يكن ثم كان بود ، و لم يكن ثم كان اثبات اوليت بود . و گفتن كه له اول و لا اول له متناقض بود . كلام اندر اين مسئله بر طريق اهل اصول [ اين ] است ؛ اما طريق اهل معرفت هيچ كرد خداوند را علت نيست ؛ از بهر آنكه هر كسى كه به علت كار كند محتاج بود به آن علت تحصيل فعل را . و چون صفت ربوبيت بىنيازى است و صفت خلق نيازمندى ، اگر از خلق نيازمندى بردارى خلق را به حق تعالى الحاق كردى ؛ و اگر نياز به حق جل و علا روا دارى حق را جل جلاله به خلق الحاق كردى . پس چون درست گشت بىنيازى حق عز و جلّ و بىنيازى نباشد مگر بىعلتى ، اين است معنى قول رسول الله صلى الله عليه اندر خبرى دراز كه حكايت كند از خداى تعالى كه گفت : لو ان اولكم و آخركم و رطبكم و يابسكم و حيكم و ميتكم اجمعوا على اتقى قلب عبد لى ما زادوا فى ملكى جناح بعوضة و لو ان اولكم و آخركم و حيكم و ميتكم و رطبكم و يابسكم اجتمعوا على اشقى قلب عبد لى ما نقص من ملكى جناح بعوضة و لو ان اولكم و آخركم و رطبكم و يابسكم اجتمعوا فسألني كل واحد منكم مسألته فاعطيتكم ما سالتمونى ما نقص من ملكى مثل ابرة غمست فى البحر ذلك فان عطائى كلام اذا اردت شيئا قلت له كن فكان . و اتقى قلب عبد لى مصطفى بود صلى الله عليه از اهل زمين يا جبريل صلوات الله عليه از اهل آسمان ؛ و اشقى قلب عبد لى فرعون و نمرود باشد از اهل زمين يا ابليس از اهل آسمان ، چون كل خلق بر اين شقاوت گرد آيند اندر ملك همى نقصان نيفتد . و اگر بر اين سعادت گرد آيند اندر ملك هيچ زيادت نيفتد . اكنون كه بر اين شقاوت همى يكى بايد يا دو و بر سعادت همان اندر ملك