اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

475

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

وى بىنياز نگردد . درست شد كه قول به اصلح باطل است ، و بالله التوفيق . « و اجمعوا ان جميع ما فعل الله بعباده من الاحسان و الصحة و السلامة و الايمان و الهداية و اللطف تفضل منه » . اجماع است مر اين طايفه را كه هرچه خداى تعالى كند با بندگان خويش از نيكوى همه فضل است ، از بهر آنكه خداى تعالى خود را به فضل وصف كرد گفت : [ 129 الف ] وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ، و گفت : وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً . و متفضل آن باشد كه اگر كند روا باشد و به كردن منت ورا باشد ، و اگر نكند روا باشد [ و به ناكردن ] كس را بر وى حجت لازم نيايد ، فضل آن خويشتن دادن بود نه آن غيرى به وى رسانيدن . و آن گزاردن حق واجب بود نه فضل كردن . پس چون خداى تعالى گفت اگر فضل من نبودى و رحمت من بر شما ، [ از شما ] كسى نرستى . درست گشت كه بهتر كردن بر وى واجب نيست . قوله : « و لو لم يفعل ذلك لكان جائزا و ليس على الله بواجب و لو كان ما يفعل مما يفعل شيئا واجبا عليه لم يكن مستحقا للحمد و الشكر » . و اگر نكردى روا بودى ، از بهر آنكه چون متفضل فضل نكند به منع فضل عادل بود نه جابر ، و نيكوى كردن با بندگان [ بر ] خداى تعالى واجب نيست ، و اگر چيزى از نيكوييها واجب بودى بر خداى تعالى مر حمد و شكر را مستحق نبودى . معنى اين سخن آن است كه چون بر كسى حقى واجب نبود مر كسى را حق وى به وى رساند بر خداوند حق شكر كردن واجب نيايد . و باز چون بر كسى حقى واجب نبود نيكويى بكند با كسى بر آن كس شكر واجب نبود . پس چون خلق همه متفق‌اند از انبيا و اوليا بر شكر كردن خداى عز و جلّ بر دادن ايمان ، درست شد كه دادن ايمان بر وى واجب نبود ، و لكن فضل بود تا بر خلق شكر واجب آمد . و اندر اين مسئله سرى است كه هركه آن سر بداند ورا پديد آيد كه معتزله خداى را جل جلاله نشناخته‌اند ؛ و آن سر آن است كه ايشان همه از خويشتن به خداى عز و جلّ همىنگرند گويند تا ما