اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
474
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و به آيتى ديگر گفت : « أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ » . گفت : نخواست خداى تعالى كه دل ايشان پاك گرداند و اين بترى خواستن باشد . « و القول بالاصلح يوجب نهاية القدرة و تنفيذ ما فى الخزائن و تعجيز الله جل جلاله عن ذلك » . و گفتن كه خداى عز و جلّ همه بهترى كند واجب كند كه قدرت خداى جل جلاله را نهايت باشد ، و آنچه اندر خزينهء [ وى ] سپرى گردد و عجز بر خداى تعالى واجب كند معنى اين سخن آن است كه چون هرچه بهتر آن كند از آن پس بهترى ديگر نماند قدرت به آخر آيد ؛ و چون هرچه [ كند ] بهتر كرد اندر خزينه چيزى بيش از آن نماند كه بدهد ، و اگر خواهد كه بهتر از آن كند نبايد از اصلح برتر اصلح ديگر بود ، و اين صفات عاجزان است . پس چون قدرت خداى عز و جلّ را نهايت نيست و هرچه كرد بهتر از آن و بيشتر از آن تواند كردن ، و هرچند دهد اندر خزينهء وى بيشتر از آن ماند ، و عطا دادن هرگز مر او را عاجز نگرداند ؛ باطل گشت قول آن كسى كه گويد همه اصلح كند ، از بهر آنكه چون اصلح كرد بيش چيزى نماند كه بكند . [ و باز گفت ] : « لانه اذا فعل بهم غاية الصلاح فليس وراء الغاية شىء فلو اراد ان يزيدهم على ذلك الصلاح صلاحا آخر لم يقدر عليه و لم يجد بعد الذى اعطاهم ما يعطيهم مما يصلح لهم تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا » . يعنى اصلح غايت بود چون غايت خوبى كرد به نهايت رسيد از غايت زان سوى چيزى نماند كه بكند . اگر خواهد كه بيفزايد مر ايشان را بر آنچه كرد صلاحى ديگر قادر نباشد بر آن ، و نيابد از پس آنچه بداد مر ايشان را چيزى ديگر كه بدهد از آنچه صلاح ايشان اندر وى است . و جمله اين سخن آن است كه چون خداى تعالى مرا داد آنچه بهترى [ من ] است بيش هيچ نماند مرا از خداى خواستن ، و اين در بندگى و نياز ببستن است . و نيز چون بدهد آنچه بهترى نيست بهتر از آن چيزى نماند كه بدهد مرا ، پس خداى تعالى هر نكويى كه با بنده كند بهتر از آن و بيشتر از آن تواند كردن و بنده هرگز از