اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
86
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كه همه را نگه توانى داشت ، و بر تو احوال و اسرار ايشان پوشيده نگردد ، و همه دانى و همه توانى . ملك چون تو باشد نه چون من كه من خويشتن را نگاه نتوانم داشتن غير خويش را چگونه نگاه توانم داشتن ؟ ! و در زير اين سرى ديگر است كه از ملك بزرگ بندهاى را ملك دادن بزرگ نه است لكن هرگاه كه بنده دست پيش كند و منشور ملك بستاند ملك يابد . و لكن حضرت ملك برهاند . پس بندگى با قرب ملك و اندر حضرت ملك برتر از ملكى و از حضرت غايب گشتن . پس عارفان چون اسرار بديدند در اختيار مصطفى صلى الله عليه و سلم [ راه او برگرفتند . هرچه پيش ايشان نهادند چشم فروگرفتند كه اگر مصطفى ] عليه السلام به ملك دنيا چشم باز كردى پيش از مرگ به عقبى نرسيدى . و اگر به عقبى چشم باز كردى به قاب قوسين او ادنى نرسيدى . در حكايت آوردهاند كه يكى از ملوك بفرمود تا بندهء او را شراب دهند . نگرفت . حاجب را بفرمود تا بدهد . نگرفت . بفرمود تا وزير بدهد . نگرفت . به دست خود بداد . نگرفت . بر پاى خاست تا مگر فرا گيرد ، هم نگرفت . وزير او را گفت : چرا از دست خداوند فرانگيرى ؟ گفت : ناگرفتن ما است كه خداوند را پيش ما بر پاى كرده است . هركس كه دست پيش كرد و از خداوند خويش چيزى بستد ، بيم زوال صحبت خداوند باشد . پس ملك نه آن باشد كه دنيا و عقبى دارد . ملك آن باشد كه قرب مولى دارد ، و با حق تعالى آشنايى دارد . قوله : « نزاع قبائل » . بيرونكردگان قبيلههااند . ايشان خود گريزان باشند از قبيلهها و آبادانىها ، از بيم آنكه نبايد كه خلق ما را مشغول گردانند كه در آن ساعت كه به خلق مشغول گرديم از حق وازمانيم . چنان كه ابراهيم ادهم رحمة الله عليه گويد كه سختترين حالى كه مرا پيش آمد آن بود كه به هر جاى كه درآمدمى تا خلق مرا نشناختندى به هر تهمتى كه بودى مرا گرفتندى . و چون بشناختندى ، مرا مشغول كردندى از وقت خويش . ببايستى گريختن . ندانم كدام