اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
85
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
و ديگر معنى آن است كه ايشان را هيچچيز به كار نيايد . پس ملكان به ملك ملكاند . و ايشان بىملك ملكاند . ملكان را چون ملك برود نام ملكى [ به ] زوال آيد ؛ به علت ملك نام ملكى گيرند ، و عارفان بىملك نام ملكى گيرند ، بىآنكه هيچچيز دارند همه ايشان دارند . و شايد كه ملك بدان معنى باشند كه بزرگهمتاناند . و بزرگ همتى نشان ملكان است . ملكان به چيز حقير باز ننگرند . و اين طايفه از حقارت دنيا به همه دنيا بازننگرند . همت ايشان برتر از همت ملكان آمد . پس ايشان بدين نام اولاتراند . و شايد كه معنى اين آن باشد كه ايشان صحبت با حق مىكنند و صحبت ملك را ملكان شايند . كه اگر ايشان بدون حق تعالى به چيزى بازنگرند صحبت حق را برهانند . از بيم زوال اين مقام اگر هر دو كون پيش ايشان بنهى نيارند نگرستن . و بدين سخن شاگرد مصطفىاند صلى الله عليه و سلم ، كه چون او را امر آمد : تختار ان تكون عبدا نبيا او ملكا نبيا قال بل اكون عبدا نبيا اجوع يوما و اشبع يوما اذا جعت صبرت و اذا شبعت شكرت . بندگى بر ملكى اختيار كرد ، از بهر آنكه ملك را اعتماد بر خزانهء خود بود ، و بنده را اعتماد بر خزانهء خداوند خويش باشد . پس گفت : چون ملك باشم آنچه دارم سپرى شود و چون بنده باشم از آن تو بردارم و خزانهء تو سپرى نگردد . و ديگر اعتماد ملك بر خويشتن باشد و اعتماد بنده بر خداوند . و ديگر چون ملك باشم آنچه با من كنى بر من منت باشد ، و چون بنده باشم آنچه با من كنى بر من منت نباشد . چون ملك باشم زير منت بنده گردم ، و چون بنده باشم بىمنت آزاد گردم . و ديگر چون ملك باشم از من مكافات طلب كنند ، و چون بنده باشم خداوند را بر بنده مكافات نيايد . [ 20 الف ] و ديگر به چشم حقارت به كون نظاره كردن كه اين كونك را چندان مقدار نيست كه دو ملك بايد ، هزار چنين كون را تو ملك بسندهاى ، اين مقدار را هم تو ملك بسنده باشى . و ديگر به چشم شفقت بدين خلق نظاره كرد و گفت : اگر ملك من گردم خلق هلاك شوند كه من از نگهداشت عاجز آيم . ملك تويى