اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

84

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

شريعت را ، و به سر با حق بود غلبات محبت را . چون محبت غلبه گيرد محب از محبوب هرگز جدا نگردد . و ديگر معنى آن است كه به سر حاضراند به نزديك حق ، و به نفس غايب‌اند از حضرت . يعنى هرچند به سر نزديكتر شوند ، خويشتن را دور تر دانند ، از بهر آنكه هركه خود را به حق تعالى نزديكتر داند دور تر گردد ، و هركه خويشتن را دور تر داند نزديكتر گردد . و ديگر معنى آن است كه خلق ايشان را حاضر دانند و ايشان غايبان‌اند ، و خلق پندارند كه با مااند ، و ايشان با خلق نباشند . ابو يزيد بسطامى رحمه الله [ 19 ب ] گويد چهل سال است تا من با خلق سخن نگفته‌ام چه هرچه گفته‌ام با حق گفته‌ام ، و هرچه شنيده‌ام از حق شنيده‌ام . و ديگر معنى آن است كه غايبان حاضراند بدان معنى كه به هر مقامى كه بزرگان حاضر گشته‌اند حاضر شوند ، لكن در آن مقام نيارامند . پيشتر روند تا عين ايشان حضرت غيب گردد . ساكن جنبان باشند . خاموش گويا باشند . اگر به خويشتن نگرند جز جستن روى نه ، و اگر به حق نگرند جز آرام روى نه . آرميدن حكم بندگى است كه بنده را جز تسليم كردن روى نيست ؛ و اضطراب حكم محبت است كه محب را جز تك‌وپوى روى نيست . به حكم بندگى حاضر ، و به حكم محبى دوان . قوله : « ملوك تحت اطمار » . ملكان‌اند زير جامه‌هاى خلقان . ايشان را از بهر آن ملك گفت كه نشان ملكى بىنيازى است . همه را به ملك نياز باشد ، و ملك را به كس نياز نباشد . پس همه كس به دعاى ايشان نيازمند ، تا بلاها از خلق به دعاى ايشان بازگردد و خير و بركات خلق در دعاى ايشان اندر باشد . و اسباب خلق ، دينى و دنيايى ، به بركت دعاى ايشان نظام گيرد . صفت ملك اين بود كه كارهاى رعيت به دو نظام گيرد ، و چون ملك نباشد خلق ضايع مانند و فساد ظاهر گردد و خرابى بسيار گردد . و همچنين اگر بركت دعاى اوليا نبود از آسمان عذاب آيد و خلق هلاك گردند ، بدين معنى ايشان ملكان‌اند .