اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

68

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ايشان از دنيا گريزان گشتند ، و چون بيافتند به جاى بگذاشتند . همه خلق عز خويش در وجود دنيا ديدند ، و ايشان در ترك دنيا ديدند . همه خلق از زوال دنيا ترسيدند ، و ايشان از وجود دنيا ترسيدند ، تا صفت ايشان ضد صفت خلق گشت . عز خلق ايشان را ذل گشت ، و ذل خلق ايشان را عز گشت . و غناى خلق ايشان را فقر گشت ، و فقر خلق ايشان را غنا گشت . و انس خلق ايشان را وحشت گشت ، و وحشت خلق ايشان را انس گشت ، از بهر آنكه طالب گشتند بهتر چيزى را . تا ترك نكردند كمتر را ، به بيشتر نرسيدند . و تا از بتر اعراض نكردند به بهتر نرسيدند . بازآمديم به حديث حارثه . گفت : چون خويشتن را از دنيا دور كردم ، قيامت و احوال قيامت مرا معاينه گشت ، تا بدانى كه دنيا حجاب عقبى است . تا اين حجاب حاضر از پيش برنخيزد ، غايب حاضر نگردد . تا نفس را از دنيا فراق نيايد به عقبى نرسد . همچنين تا دلت از دنيا جدا نگردد عقبى نبيند . هميشه نزديكتر حجاب دور تر است . چون آن حجاب بردارى به دور تر رسى . پس عقبى جوى با دنيا نيارامد ، زيرا كه دنيا سراى سفر است . چون مسافر به منزل مقيم گردد هرگز به مراد نرسد . آن كس كه ذره‌اى از دنيا در بينايى ظاهر نهد بيناييش چنان كور گردد كه نيز هيچ نبيند . پس آن كس كه محبت دنيا در دل نهد ، در آن دل حقيقت كى ماند ؟ امير المؤمنين على رضى الله عنه گفت : اگر دنيا از زرستى و عقبى از خاك ، بايدى كه اين [ 14 الف ] زر را كه فانى است به جاى بگذاشتندى از بهر خاك باقى ، كه خاك باقى بهتر از زر فانى . بس عجب كارى است كه چنگ به خاك فانى در زده‌اند و زر باقى را به جاى بگذاشته . پس چون حارثه از فانى اعراض كرد ، باقى او را ظاهر گشت . و چون موجود را معدوم كرد ، معدوم او را موجود گشت . و چون خويشتن را از حاضر دور داشت ، غايب او را حاضر گشت . چون حال بنده اين گردد اين حال گردد ، در دل او بيش از دنيا اثر نماند . از بهر آنكه با دنيا صحبت آن را است كه از عقبى خبر ندارد . آنكه او را عقبى حقيقت گشت ، از او به دنيا بازآمدن محال