اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
67
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
صلى الله عليه و سلم : ابصرت فالزم ، و روى : اصبت فالزم . گفت : ديدى ، استوار باش . اينكه حارثه دعوى حقيقت ايمان كرد و مصطفى صلى الله عليه و سلم از او دليل طلب كرد ، تا بدانى كه به دعوى هيچ چيز ندهند تا با دعوى معنى نبود . حارثه نشان درستى دعوى خويش آن كرد كه گفت : از دنيا دور گشتهام . و دورى او از دنيا نه آن بود كه از دنيا رفته بود ، لكن مراد دنيا از دل بيرون كرده بود ، زيرا كه از دنيا مر دنياجويان را راحت و نعمت بايد ، و او بدل خفتن ، بيدارى طلب كرده بود ، و بدل خوردن ، گرسنگى . و دل از محبت دنيا خالى كرده بود ، [ 13 ب ] تا چون به دنيا او را طمع نمانده بود ، سيم و زر او را با خاك و سنگ يكسان گشته بود . و ناخواستن بزرگان دنيا را يك معنى آن است كه چون خداى تعالى بر زبان مصطفى صلى الله عليه و سلم خبر كرده بود : ان الله تعالى منذ خلق الدنيا لم ينظر اليها بغضا لها . گفت : خداى تعالى تا دنيا را بيافريد به وى ننگريست از دشمنى او را . و نظر رحمت باشد اگر به حكم بندگى خويش نگاه كرديد . نگرستن به چيزى كه خداوند ننگرد محال است . و اگر به حكم دوستى نگاه كرديد نگرستن به چيزى كه دوست ننگرد محال است ، و دوست داشتن چيزى را كه دوست آن را دشمن دارد محال است . از بهر آنكه كمترين مقامى در محبت موافقت است . پس با دعوى محبت مخالفت كردن محال است . و آنكه قدم بر موافقت فشارد او را هزار خطر است ، مخالفت را چه اميد ماند ؟ ! و ديگر معنى آن است كه چون دانستند كه حق تعالى به دنيا نظر نمىكند و او را از دنيا هيچ زيان نيست ، لكن دوستان او را از او مشغول مىگرداند ، گفتند ما اولاتر كه به دنيا ننگريم تا ما را از او مشغول نگرداند كه ما را نياز به او است نه او را به ما . چون او از بهر ما دنيا را دشمن مىدارد ، ما اولاتر كه دشمن داريم . چون دشمن گرفتند ، با او صحبت نكردند و بر او اقبال نكردند . از بهر آنكه صحبت كردن با دشمن سخت است ، و اقبال كردن بر دشمن دشخوار است . همه عالم جويان دنيا گشتند ، و چون بيافتند نگاه داشتند ، و