اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

66

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

را به ناكفو دهند ، اوليا بشكافند ، چون به كفو دهند اوليا را شكافتن نرسد . و در اين سخن معنى لطيف است و آن آنست كه بندهء ضعيف عاجز را ، لئيم عاصى مقصر مخطى را مىگويد : تو سزاى ما بودى و شايستهء صحبت ما بودى . كدام شادى از اين برتر باشد ، و كدام ملك از اين بزرگتر باشد كه ملك هفت آسمان و هفت زمين ، با بىنيازى خويش بندهء ضعيف نيازمند را سزاى صحبت خود گرداند ؟ ! شايد اگر عارفان بدين بنازند و دلهاى ايشان بپرد . دون همت بنده‌اى باشد كه حق تعالى او را رقم زند كه تو صحبت ما را شايى ، و از همه كون او با چيزى ديگر صحبت كند . قوله : « و عزف بنفوسهم عن الدنيا » . دور كرد تنهاى ايشان را از دنيا . و دورى از دنيا نه آن باشد كه از دنيا بيرون شوند لكن آن باشد كه با دنيا نيارامند و مراد دنيا نجويند . كه هركه چيزى را طالب بود ، اگرچه او غايب باشد ، با آن چيز باشد . و هركه چيزى را ناخواهان باشد بىوى باشد ، اگرچه آن چيز يافته باشد . و اين موافق آنست كه در خبر آمده است از پيغامبر صلى الله عليه و سلم كه حارثه را گفت : كيف اصبحت ؟ چون خاستى ؟ قال اصبحت مؤمنا حقا . گفت : خاستم مؤمنى به راستى . قال صلى الله عليه : ان لكل حق حقيقة فما حقيقة ايمانك ؟ گفت : هر راستى را نشانى است ، نشان راستى تو چيست ؟ قال : عزفت نفسى عن الدنيا . گفت : دور كردم تن خويش را از اين جهان . فأسهرت ليلى . بيدار گردانيدم شب خويش را . و اظمأت نهارى . و تشنه گردانيدم روز خويش را . و استوى عندى حجرها و مدرها و ذهبها و فضتها . گفت : يكسان گشت نزديك من سنگ و كلوخ و سيم و زر او . و كأنى انظر الى عرش ربى بارزا . چنان است كه گويى مىبينمى عرش خداوند خويش را آشكارا . و كانى انظر الى كل امة جاثية كل امة تدعى الى كتابها . چنانستى كه گويى مىنگرم به هر امتى كه او را به نامه خواندن مىخوانند . و كانى انظر الى اهل الجنة يتزاورون . پندارى مىنگرم در بهشتيان كه يكديگر را زيارت مىكنند . و كأنى انظر الى اهل النار يتعاوون . پندارى مىنگرم به دوزخيان كه بانگ مىكنند چون بانگ سگ . قال