اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
52
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
نيست . و جز مرادهاى خويش را زير قدم آوردن نيست ، و جز اختيار خويش به يكسو نهادن و جز ذل كشيدن نيست . هركه را مراد و اختيار است و طلب كردن عز است نه بنده است ، از بهر آنكه نام عبد را اشتقاق از ذل گرفتهاند ، و عرب گويد : طريق معبد يعنى مذلل بكثرة الوطء . و شترى كه پير گشته بود و از بسيارى كار كردن نزار گشته و از كار بازمانده ، عرب او را بعير معبد گويد . پس بنده را با مراد كار نيست و صفت بندگى اختيار نيست . نبينى كه در شريعت اگر خداوند بنده را بفروشد اگرچه بنده نخواهد ، و بخرد اگرچه بنده نخواهد ، و چنان دارد او را كه خداوند خواهد نه چنان كه [ 8 الف ] بنده خواهد . و اگر خواهد تا روز مرگ او را در حكم بندگى بدارد ، و اگر خواهد آزاد كند ، و اگر خواهد به سفر بيرون آيد با بنده . به نيت خداوند بنده مسافر گردد اگرچه بنده را مراد سفر نباشد . و اگر خداوند نيت اقامت كند بنده مقيم گردد و بنده را خود از نيت خداوند خبر نه . اين است نشان آن كس كه بندهء مخلوقان است ، پس دعوى بندگى حق كردن و به خلاف اين وصف بودن محال است . و نيز بندگى اسير بودن است از بهر آنكه بسته اسير بود . مثل امر و نهى مثل بندى است با دو حلقه بر هر دو پاى نهاده . آن را كه بند بر پاى نهادند ، جز هر دوپاى راست داشتن روى نيست ، نه قدمى از قدمى پيش توان نهادن نه از پس . اسير چنان كه بدارندش بو [ د ] نه چنان كه خواهد . پس اگر وعد و وعيد نبودى به حكم بندگى اين واجب آمدى كه ياد كرديم ، و با اين همه وعد و وعيد كرد و طاعت بنده را مزد پديد كرد و عام بر اين وعد و وعيد بترسيدند ؛ و خاص چون امر و نهى بشنيدند و وعد وعيد را گوش بازنداشتند ، تا چون بندهء بد بىاصل نباشند كه بىزخم فرمان خداوند نكند . و اگر هرگز وعد و وعيد نبودى بر بنده خود جز وفا چه واجب آمدى ؟ ! تا روزى پيش شبلى رحمة الله عليه ذكر بهشت و دوزخ مىرفت . گفت : اللهم أخبئ الجنة و النار فى خبايا غيبك حتى تعبد به غير واسطة . گفت : يا رب ، بهشت و دوزخ را پنهان كن تا ترا بىواسطه پرستند .