اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
37
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
همچون موجود و شىء . و تفسير اين همه عبارت از هستى بود . و باز هستى وى به هستى كس نماند ، زيرا كه همه هستيها اندر مكان آمد و اندر زمان . و ذات خداى تعالى اندر مكان و زمان نيست . همه مكانها را ابتدا است و انتها ، و ذات خداى را عز و جلّ ابتدا و انتها نه . و بزرگى را پرسيدند كه توحيد چيست ؟ گفت : افراد القدم عن الحدث [ گفتا : توحيد يگانه داشتن است قديم را از حدث ] [ قوله ] « فالمتنزه بصفاته عن صفات المحدثين » . گفت : پاك است به صفات خويش از صفاتهاى محدثان . متنزه متفعل بود از نزاهت . معنيش آن بود كه به خود پاك است نه به چيزى ديگر . پس وى پاكتر از آن است كه هيچ صفت وى به صفت محدثان ماند . زيرا كه صفت محدثان عرض است ، و صفت خداى عز و جلّ عرض نيست ؛ و لكن وى قديم است ، زيرا كه ذات وى [ 2 ب ] قديم است ، و صفت قديم قديم بود ؛ و باز غير وى محدثاند ، و صفت محدث محدث بود . پس صفت محدثان همه اعراضاند ، و بر عرض بقا روا نبود ، و صفت خداى قديم است ؛ و بر قديم فنا روا نبود . و صفت خداى سبحانه و تعالى واجب البقا است ممتنع الفنا . و صفات محدثان واجب الفنا است ممتنع البقا . هرگز مانندگى باشد چيزى را كه واجب البقا بود ممتنع الفنا مر چيزى را كه ممتنع البقا بود واجب الفنا ؟ ! [ قوله ] « القديم الذى لم يزل » . قديم بود همواره ، زيرا كه لم يزل بر ماضى افتد . و قديم بر دوگونه بود : يك قديم آن بود كه متقدم بود اندر وجود چنان كه گويند : شيخ قديم و دار قديمة . و يك قديم آن بود كه وى را اول نباشد چون خداى عز و جلّ و صفات وى . و لفظ قديم باطلاق آنجا گويند كه ورا اول نباشد ، آنچه ورا اول باشد مقيد گويند . پس چون قديم بر دو وجه آمد ، در كلام عرب لم يزل گفت تا بدانند كه خداى عز و جلّ قديم است كه ورا اول نيست . [ قوله ] « و الباقى الذى لا يزال » . باقى باشد همارا . از بهر آنكه لا يزال بر مستقبل افتد . و باقى بر دوگونه باشد : يكى آنكه ورا به وقت ثانى بقا باشد ، يكى آنكه ورا نهايت نباشد . گفت لا يزال ، تا بدانند كه حق سبحانه و تعالى باقى است كه ورا آخر نيست . و جمله