اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

38

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

سخن اندر اين آنست كه ازل عبارت است از ابتداى وقت ، و ابد عبارت است از انتهاى وقت . و وقت گشتن فلك است . آنگاه كه فلك به جنبش آمد به جنبانيدن حق سبحانه و تعالى ، آن را ازل خوانند ، و آن را ابتدا است ، و هرچه را ابتدا است ، نام قديمى بر وى مجاز است . پس قديم به حقيقت حق است كه بود پيش از ابتداى اوقات . زيرا كه آفريدگار وقت وى است ، و فاعل پيش از فعل باشد لا محاله . و ابد عبارت است از آن وقت كه فلك از گشتن بازاستد به بازداشتن حق . پس بقاى ورا نهايت است ، و آنكه بقاى ورا نهايت بود ، [ باقى به ] مجاز باشد نه به حقيقت . باقى به حقيقت خداى است كه مر بقاى ورا نهايت نيست ، زيرا كه نيست‌كنندهء اوقات وى است ، و نيست‌كننده از پس نيست كردن باقى بماند لا محاله . و اول مكان عرش است و آخر مكان ثرى . و از عرش برتر مكان نيست ، و از ثرى فروتر مكان نيست . و از عرش تا ثرى مر حق را مكان نيست ، زيرا كه آفريدگار مكان وى است . پس بود كه مكان نبود و آفريدگار مكان بود ، زيرا كه آفريدگار پيش از آفريدن بوده باشد ، كه مكان نباشد و حق باشد ، زيرا كه نيست‌كنندهء مكان وى است ، و نيست‌كنندهء چيز باقى ماند از پس نيست كردن چيز . [ و قوله ] « المتعالى عن الاشباه و الاضداد و الاشكال » . برتر است از آنكه ورا شبه بود يا ضد [ 3 الف ] يا شكل . پس خداى را سبحانه و تعالى شبه نيست از بهر آنكه شبهين آن بوند كه مشارك بوند اندر حكم ، از آن روى [ كه ] شبه باشند . اگر مر او را شبيه بودى يا به كل وجوه بودى يا به بعض وجوه . اگر به كل وجوه مر او را شبيه بودى به كل وجوه إله بودى ، آنگاه الهين لازم آمدى ؛ و الهين محال است ، چنان كه از اين پس ياد كنيم . و اگر شبيه بودى به بعضى وجوه ، از آن وجه إله بايستى و اين نيز هم محال است ، زيرا كه چون الهيت مر غير وى را جائز نيست به كل وجوه ، هم جائز نيست به بعضى وجوه . از بهر آنكه فسادى كه به كل وجوه لازم آيد ، همان فساد به بعضى وجوه لازم آيد . و نيز ورا ضد نيست از بهر آنكه حقيقت ضدين آن باشد كه