اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

13

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

از ويژگيهاى نثر علمى و گاه تفسيرى عصر خود به دور است . واژه‌ها و تركيبهاى نادر در كتاب بسيار نيست : گمانى : « از اندر يافتن گمانيها . » ص 36 خيو : « بسرفيد و خيو برآورد و بينداخت . » ص 111 خستبانه : « خويشتن را چنان رياضت مىكرد كه خستبانه‌اى پوشيده داشت . » ص 126 پخسان : « محب گريان و پخسان بايد . » ص 132 بادافگنان : « از گرسنگى بىهوش بيفتادندى تا كس ايشان را نشناختى گفتى ديوانگان‌اند يا بادافگنان‌اند . » ص 140 فام : « بايد كه نخست فام بگزارد پس طمع دارد . » ص 167 ماده‌مويى : « شوخ‌رويى فعل صفرا است ؛ و بخيلى و سفلگى فعل سودا است ؛ و خفته‌رويى و ماده‌مويى ( ؟ ) فعل خون است ؛ و كندفهمى و فرامش‌كارى طبع بلغم است . » ص 173 خويشتن‌بينائان : « خويشتن‌بينائان را اين پند بسنده است . » ص 179 بشير : « حسن ( بصرى ) بشير بود بگريستى ، ام سلمه او را بر كنار گرفتى و پستان خويش در دهان او نهادى تا خاموش گردد . » ص 201 ژفيدن : « ام سلمه را بدان مهر و ژفيدن او شير آمد . » ص 201 زاستر : « پيش درخت است زاستر و لب آب . » ص 203 شامد : « مى قطره‌اى شامد و عقوبت وى هشتاد تازيانه . » ص 477 مردگى : « مرد را مردگى نيكوتر ، و زن را زنى نيكوتر . » ص 499 وخشند - بخسند ( ؟ ) : « بندگان اندر اين عمر مشيت وخشند و همىجوشند . » ص 509 سپوز : « غنى چون حق سپوز كند ظالم گردد . . . مطل الغنى ظلم . » ص 518 همين - مع‌ذلك : « با همين هر دو طايفه اتفاق كردند . » ص 542 شاه : « شاه را از عروس مهر به كار است نه پيرايه . » 186 الف 697 خويدره ، خيدره ، خدره : « خردى و بزرگى خويدره بر خردى و بزرگى آتش دليل كند . » ص 779 و استعمال گونه‌اى از فعلها ديده مىشود چون : نبودمانى : « اگر ما شايستهء صحبت وى نبودمانى . . . » ص 53 نخوردمانى ، نكردمانى : « اگر اين ماه رمضان تا آخر عمر بكشيدى نخوردمانى . . . و اگر دوست بر ما حكم ناخوردن كردى خلاف