عبد الجليل قزوينى رازى

410

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

نعوذ باللّه منها ، و درين الزام خواجه را مذهب خود فراموش نبايست كردن كه تا بوده است خود را مولاى آل عبّاس دانسته است و نه آيتى از قرآن بحجّت دارد در آن متابعت و موالات ، و نه خبرى از اخبار متواتر ، پس مگر اقتدا بگبركان باشد بموالات آل ساسان ، تا چون با يادش آرند يا دست از آن اجرا و تشنيع بدارد ، يا اين متابعت رها كند . امّا آنچه گفته است كه : « رافضيان چون گبركان ملك به نسبت گويند » پندارى دگر باره مذهب بد خود فراموش كرده است كه خلافت و سلطنت الّا به نسبت نگفته است و آن در غير عبّاسيان روا نمىدارد ، و اين خود سلجوقيان را است باتّفاق ، و گر گبركان بفرّ يزدانى گويند نه مجبّران همهء ايمان مؤمنان بهدايت سبحانى گويند ؟ و همهء كفر كافران باضلال ربّانى ، پس مذهب گبركان خواجه دارد تشنيع بر دگران چگونه مىزند ؟ ! و به حمد اللّه ما در فصول مقدّم بدليل و حجّت درست كرديم كه امامت بعلم و نصوصيّت و شجاعت « 1 » و عصمت است نه بميراث و خويشى و نسبت است چون بخوانند بدانند ، و با فقد اين خصال امامت نباشد و گر چه مرد « 2 » نسيب « 3 » و بزرگوار باشد تا اين شبهت زايل باشد و اين معارضات در نحر خواجهء انتقالى حاصل . و جواب آنچه گفته است كه : « و رافضيان عمر را دشمن دارند چون گبركان » اين دعوى كهن است و به حمد اللّه هرگز بدرست نبوده است و گر گبركان عمر را دشمن دارند كه ملك از ايشان بستد چون بدينها داد و بگشت ؛ روا نباشد كه اينان نيزش دشمن دارند كه الانسان عبيد الاحسان « 4 » . و چون جواب اين شبهت و نفى اين تهمت در فصول اين كتاب برفت بدلائل و حجّت ، وجهى نبود اعادت آن . امّا جواب آنچه گفته است كه : « همچنانكه گبركان گويند كه : كيخسرو بنمرد به آسمان رفت و زنده است و به آخر الزّمان به زمين آيد و حق ظاهر گرداند و باطل

--> ( 1 ) - به نظر ميرسد كه : « و شجاعت » در اينجا زايد باشد زيرا در مواضع مكرّر اين كتاب شرايط موجبهء امامت را « علم و عصمت و نصوصيت » قرار داده است و بس ، و شجاعت از لوازم عصمت يا نصوصيت مىباشد ( 2 ) - ع : « و گرمرد » . ( 3 ) - نسيب يعنى صاحب نسب . ( 4 ) - از امثال متداوله است .