عبد الجليل قزوينى رازى
392
نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )
ذكر همه احتمال نكند پس اگر مهدى غايب است از آنست كه خائف است چون خوفش زايل شود ظاهر شود باتّفاق همهء اصحاب الحديث ؛ در تفسيرها ظاهر است ، در تاريخها مشهور ، در عقل مقرّر ، در قرآن مذكور ، در نقل و اخبار مسطور ، و چون خواجه نزول عيسى را معترف است خروج مهدى را چرا منكر است ؟ كه از امّت هر كه اقرار كرد بهر دو اقرار كرد ، و آنكه انكار كرد هردو [ را ] انكار كرد ، خواجه مصنّف يك نيمه اقرار كرد و يك نيمه انكار كرد پس بعيسى تنها اقرار كردن ترسائى باشد و خرّمى « 1 » از پس است خواجه را ، كه بيست و پنج سال رافضى بوده است و در ميانه ناصبى شده ، و به آخر دعوى ترسائى مىكند . و اما آنچه گفته است كه : « چون هروقت علويى خروج مىكرد رافضى « 2 » در پس او بايست ايستادن و تيغ خوردن مسألهء قائم بنهادند تا از دست علويان برستند » هم از خود درآمده است كه ناصبى را در دنبال ائمّهء اختيار شمشير مىبايست خوردن اين مسأله بنهادند كه خلفا را از خانه « 3 » بدر نبايد آمدن و ملازمت حرم بغداد بايد كردن ، و چون مقتدر بدر آمد به دستش بازدادند تا كشته شد ، و چون مسترشد بدر آمد بگريختند تا او شهيد شد ، و گر راشد بدر آمد بدست تيغ ملاحدهء ملاعينش باز دادند تا كشته آمد تا ديگر بيرون نيايند كه خواجه تيغ نمىتواند خوردن ؛ اين مسأله بنهادند تا رسته شدند از دست عبّاسيان ، اكنون چون نگاه كنى هرچه بر خلفا و سادات بنى عبّاس رفته است خود سر و بن « 4 » آن همه از ناصبيان خاسته است كه ايشان را مغرور ميكردهاند و بوقت مدد و نصرت مىگريختهاند تا جهان نيمى امامان گيلان بدست فروگرفتند و خطبه و سكّه بنام خود بكردند از آن حدود ، و بهرى امامان و متغلّبان مصر بدست فروگرفتند و خطبه و سكّه بنام خود بكردند و ايشان را مغلوب و محروم رها كردند ، همه از شومى و سستى و بىفرمانى و بدعهدى نواصب ، و چه فرق است ميان آنكه قائم غايب است و ازو راحتى بأهل قم نمىرسد
--> ( 1 ) - گويا مراد از « خرمى » انتساب بمذهب بابك خرم دين است . ( 2 ) - ع ث ب م : « و رافضى » . ( 3 ) - ع ث : « كه خلفا را از خانه » ح : « كه خلفا از خانه » . ( 4 ) - ث : « سر و تن » .