عبد الجليل قزوينى رازى

387

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

ايشان شرط نباشد و ملال افزايد و بيچاره بشطرنج بازى ماند كه چون تنها باشد همه بازيهاى سره بيند و با حريف چابك اسير باشد و بندانسته است كه هركس كه در خواب دشمن را بيفكند تعبيرش آن باشد كه هرگز برنخيزد « 1 » و در فصلى گفته است كه : اينان را لقب نبودى ، و بذو الرّياستين فضل معترف شده تا آن قول نيز خطا باشد . امّا آنچه حوالت بفضل سهل كرده است بيشتر دروغ محض است و بهتان بىاصل از تغلّب او بر مأمون خليفه كه اتّفاق است بر آنكه مأمون عالم و عاقل و فاضل بود و در رأى و تدبير و جهاندارى دستى تمام داشت و گر او را در رضا عليه السّلام اعتقادى پديد آمد از آن بود كه در احوال آخرت انديشه داشت و از اخبار رسول و از آيات قرآن بدانسته بود كه حق با آل مصطفى است و نظر بر وجه كرده و اهل حق را بدانسته و رضا را عليه السّلام بخويشتن بخواند و تمكين كرد نه بقول دگران ، و ولايت خود بر وى مقرّر مىكرد و فضل سهل كه مدد مىكرد از آن كرد كه خدمتگار و مشير بود او را ، پس اگر همه بقول فضل كرد چرا چون دگر باره بر خلاف آن گفت انكار نكرد و گردنش بنزد ؟ ! كه تقليد او هربار بر خلاف يكديگر قبول كردن غايت جهل باشد بىحجّت و بينّت كه آنچه فضل پنهان همه جهان رضا را گويد : بيا تا مأمون را بهلاك كنيم به همه حال يا رضا با مأمون نقل كرده باشد يا هم فضل گفته باشد ، اگر رضا گفت بايست كه مأمون فضل مجرم و متّهم خائن نامعتمد را هلاك كردى نه رضاى معصوم منزّه مبرّا را ، و فضل خود محالست كه آن فصل با مأمون بيارد گفتن و چون ايشان هيچ دو نگفتند مأمون غيب ندانست ندانم كه خواجه مصنّف از آن سرّ كجا خبر داشته است كه هيچ ندانست الّا فضل و رضا عليه السّلام و ناقلى دگر نبود ، و گر ناقلى بود « 2 » چون با مأمون نقل كرد بفعل بد فضل چگونه روا داشت كه رضا را هلاك كند و ازين آيت بس بيگانه افتاده بوده است كه : وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى « 3 » درين كلمات نيك تأمّل بايد كردن تا فايدت برخيزد .

--> ( 1 ) - قاضى شوشترى ( ره ) اين تمثيل را از اين كتاب فراگرفته و در مجالس المؤمنين به كار برده است فراجع آن شئت . ( 2 ) - ح : « و اگر بود » . ( 3 ) - آيهء 18 سورهء مباركهء فاطر .