عبد الجليل قزوينى رازى

388

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

و امّا آنچه حوالت كرده است از تغيير كسوت و رايات ولد العبّاس كه مأمون فرمود بقول فضل سهل ، اگر حق بود بر شيعت تشنيع نبايد زدن و رافضى خواندن و مبتدع شناختن ، و گر آن تغيير باطل و بدعت است بقول خواجه مأمون در آن مدّت مبطل و رافضى و مبتدع بوده باشد يا باجتهاد خود يا بتقليد فضل ، و عجبست كه آن خبر كه مصنّف درين كتاب آورده است كه رسول عليه السّلام گفته است كه : خلافت در ولد العبّاس بماند تا بقيامت ، مأمون با فضل او اين خبر در حقّ خود بنشنيده بود كه مگر مصنّف عالمتر است كه شنيده است و دانسته ، و گر خبر متواتر است مأمون جهد كرده است بتقليد فضل رافضى تا قضاى خداى برگرداند و قول رسول را بگرداند و امامت بر رضا تقرير كند ، و اين همه يا دلالت باشد بر جهل و نادانى مأمون و بر فضل و دانش مصنّف ، يا نه و آن خبر بدروغ آورده است و مأمون عالمتر باشد و مصنّف از سر جهل و تعصّب آورده باشد ، تأمّل مىبايد كردن تا كدام وجه اولىتر است درين باب ، و چون خواجه منكر است كسوت سياه و رايت سياه را و آن را كه بامامت رضا گويد رافضى و مبتدع و بيراه داند مأمون خليفه را اين هر سه دانسته باشد ، و چون رضا عليه السّلام روا ندارد مأمون را كشتن و غدر كردن ، و مأمون بتقليد بىحجّت فضل سهل روا دارد كه چنان سيّدى را بىجرم و بىگناه زهر دهد و بكشد در حقّ او درست باشد اين آيت : وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها « 1 » و اين حوالات كه مصنّف سنّى بمأمون خليفه كرده است از مخالفت قول مصطفى و خلف وعد و خلاف عهد ، و نقض سوگند ، و تمكين وزير غاصب مبتدع ضالّ ، و شكستن پيمان و كشتن رضا همه دلالت است بر ظالمى و غاصبى ، و غير آن كه در قلم آوردن نقصان عقل و دين كند و امام چنين ندانم كه مقبول شرع و دين باشد ؟ ! و به حمد اللّه بقول خواجه علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام مبرّا و منزّه و بىگناه و مظلوم بوده است ، و چون بانصاف تأمّل رود معلوم شود كه هرچه گفته است همه دروغ و بهتان و محال و بىاصل است كه فراهم آورده است ، و ندانسته است

--> ( 1 ) - صدر آيهء 93 سورهء مباركهء نساء .