عبد الجليل قزوينى رازى
352
نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )
دگر ، تا با يكديگر قياس مىكنند تا همهء « 1 » مقصود حاصل باشد و همهء « 1 » شبهت زائل . اما آنچه گفته است كه : « عبد الرّحمن ملجم - لعنه اللّه - رافضى او را بكشت كه كوفى بود و خود شاگرد او بود » نيك ماننده است اين « 3 » حادثه بدانكه بو لؤلؤة فيروزى « 4 » بود ، عمر خطّاب را بكشت كه از آن ولايت بود كه لشكر عمر ستده بودند و او مقرّب بود بعمر و خدمتگار عمر بود و بيعت كرده بود بخلافت بر عمر ، و در بعضى تواريخ هست كه : اين بو لؤلؤ فيروز نام بود و غلام مغيرة بن شعبه بود و كان نصرانيّا فى الأصل و اللّه أعلم ، پس اگر عبد الرّحمن ملجم رافضى بود بو لؤلؤ فرذرى « 5 » بود . و آنچه گفته است كه : « نشان رافضى آن باشد كه بدبدبهاى جمع آيند و بمقرعه - اى پراكنده شوند » در فصلى كه بعد ازين هست متوجّه شود كه صفت كيست و بكه لايقتر است چنان كه شبهتى بنماند كه ناصبيان چون جمع آيند چگونه پراكنده شوند در مواضعى و مواقفى كه انكار ممكن نباشد . و اما آنچه گفته است كه : « بهرى از لشكر على بر وى انكار مىكردند كه مردى دارد و رأى ندارد ، حكمين چرا كردى ؟ ايمان با سر گير « 6 » كه كافر شدى » . سبحان اللّه چه ماننده است اين سخن ببيعت شورى كه چون عمر خطّاب حوالت و اشارت در امامت بدان شش شخص كرد و بر دو قسمت بنهاد و مهاجر و انصار در آن سرگشته و متردّد شدند و كبراى مهاجر و اجّلاء انصار زبانها دراز كرده بسخنهاى سخت ؛ يكى مىگفت : هذيان گفت ، يكى مىگفت : ميل كرد ، يكى مىگفت : ما را شرم نيايد . . . ! مردمان ما را چگويند ؟ ! روزى گوئيم : امامت نصّ نيست ، اختيار و اجماع است تا بر بو بكر
--> ( 1 ) - ح د : « هم » ( در هردو مورد ) . ( 3 ) - ع ب ث : « آن » . ( 4 ) - ع ث : « فرذرى » كذا صريحا ) ب : « مروزى » ح د : « ناصبى » و مراد از كلمهء مذكور جائى است كه بو لؤلؤة به آنجا منسوب است و ارباب فضل خودشان نظر بدهند و تحقيق كنند . ( 5 ) - م ب : « فيروزى » ح د : « ناصبى » در سفينة البحار مذكور است : « رأيت فى بعض الكتب أن أبا لؤلؤة كان غلام المغيرة بن شعبة اسمه فيروز الفارسى أصله من نهاوند فأسرته الروم و أسره المسلمون من الروم و لذلك لما قدم سبى نهاوند الى المدينة سنة 21 ( كا ) كان أبو لؤلؤة لا يلقى منهم صغيرا الا مسح رأسه و بكى ( تا آخر كلام او ) » . ( 6 ) - ( كذا صريحا حتى در نسخهء « ع » ) ح د : « از سر گير » .