حاج ملا هادي السبزواري ( يا يكى از شاگردانش )
پيشگفتار و مقدمه 21
هادي المضلين ( فارسى )
مىنمودند بلكه برعكس چنان كه شيوهء اهل علم است گفتار گذشتگان را منبع و اصل انديشهء خود قرار مىدادند و جاىجاى ، بر افكار آنان خرده مىگرفتند تا علم و دانش هر چه بيشتر پاكتر و مصفّاتر گردد . مثلا ملّا مهدى نراقى در جايى بطور صريح مىگويد : « گمان مبر كه من جمودى بر پذيرفتن فرقهاى خاص از صوفيان و اشراقيان و مشّائيان دارم ، بلكه در يك دست من برهانهاى قاطع و در دستى ديگر ، قطعيّات صاحب وحى و حامل قرآن است ؛ و پيشواى من اين حقيقت است كه ، واجب الوجود داراى شريفترين نحوهء صفات و افعال است و من خود را ملزم به اين ادلّهء قاطعه مىدانم هر چند كه با قواعد يكى از اين گروههاى يادشده مطابقت نداشته باشد . » او در جاى ديگر مىگويد : « اين بود آنچه كه در توجيه كلام برهان ابن سينا ياد كردم اگر مراد او همين است فبها المطلوب و گرنه آن را رد مىكنيم و گوش به آن سخن فرا نمىدهيم ؛ زيرا بر ما واجب نيست كه آنچه در بين الدفّتين شفا و برهان آمده قبول و تصديق نمائيم . » اين دوره كه امتداد زمانى آن به چهار صد سال بالغ مىگردد و به دورهء حكمت اشتهار دارد و بزرگان آن را اصحاب حكمت متعاليه مىخوانند از ادوار بسيار درخشان فلسفهء اسلامى است زيرا در اين دوره حكيمان كوشيدهاند از جهتى از ميراث اساطين حكمت باستان همچون سقراط و افلاطون و ارسطو و شارحان ارسطو همچون ثامسطيوس و اسكندر افردويسى حداكثر بهرهبردارى را به كنند و با كمك از منقولات شيخ يونانى يعنى پلوتاينوس ( - پلوتن ) كه نزد آنان به عنوان اثولوجياى ارسطو شناخته شده بود ، خشكى فلسفهء را با عرفان ذوقى چاشنى بزنند و از جهتى ديگر آراء و انديشههاى مشّائيان اسلامى همچون فارابى و ابن سينا را به محك بررسى درآورند و آن را با نوآوريهاى شيخ اشراق شهاب الدّين سهروردى تلطيف سازند . اينان انديشههاى كلامى اشعرى و غزّالى و فخر رازى را مورد نقدوبررسى قرار دادند و بيشتر بر آراء و انديشههاى خواجه نصير الدّين طوسى كه از او به عنوان خاتم برعة المحقّقين ياد مىشد