عبد الرزاق اللاهيجي
272
گوهر مراد ( فارسى )
دانسته شد منحصر در زمان و مكان نيست ؛ و حال آنكه ماديّت مادّى و مكانى بودن و وضعى بودن او نظر به مادّى ديگر است نه نظر به مجرّد ، پس هر مادّى نظر به مجرّد ، مجرّد باشد . اشكال ديگر لزوم تناهى عدم « 1 » موجودات است ؛ چه اوضاع و حركات و اجزاى زمان مترتباند و مجتمع در وجود نظر به واجب الوجود ، اگر چه مجتمع نيستند نظر به يكديگر ، چنان كه گذشت ، پس اجراى براهين ابطال تسلسل ، در او توان كرد و تناهى لازم آيد و حال آنكه غير متناهى است ؛ امّا در جانب ازل ، نزد حكيم و امّا در جانب ابد ، نزد همه بنابر خلود جنّت و نار . و جوابش « 2 » آن است كه ترتّب « 3 » حوادث مخصوص به ظرف زمان است ، چه ترتّب به سبب اعداد است « 4 » و اعداد نتواند بود مگر در زمان . امّا نظر به مجرّد كه زمان و زمانيّت قياس به او مرتفع است اعدادى متصور نباشد ، پس ترتّب نيز نظر به مجرّد حاصل نتواند بود ، پس حوادث غير متناهيه در ظرفى « 5 » كه مترتّباند مجتمع نيستند و در ظرفى كه مجتمعاند مترتب نيستند پس تناهى لازم نيايد . و ببايد دانست كه چون صفات حقيقيّهء واجب كه صفات « 6 » كمالند ، عين ذات واجب است و علم نيز از جملهء صفات كمال ؛ پس علم نيز عين ذات واجب است . ليكن علمى كه عين ذات است به معنى عالميّت است و آن بودن ذات است به حيثيتى كه هرگاه معلوم متحقق شود به وجود عينى ، يا به وجود ظلّى ، هرآينه منكشف باشد بر او ، و اين معنى در واجب متحقق است ، خواه معلوم متحقق باشد ، و خواه نه . پس واجب تعالى در ازل بلكه در مرتبه ذات نيز عالم است به اين معنى با آنكه تحقّق معلوم در آن مرتبه ممتنع است . و عدم
--> ( 1 ) ب ، ج : عدد . ( 2 ) ب : « ش » ندارد . ( 3 ) الف : ترتيب . ( 4 ) ب : بود . ( 5 ) ب : طرفى . ( 6 ) الف : صفت .