عبد الرزاق اللاهيجي

262

گوهر مراد ( فارسى )

وراى قيام ، چون رابطه‌اى كه معلول را با علّت خود حاصل بود ، چنان كه در علم نفس به قواى مدركه خود مثلا ، چه نفس عالم است به اينكه بينا و شنواست و علم او به قوهء بينايى خود مثلا « 1 » نيست مگر به وجدان قوهء بينايى حاضرة عندها بذاتها ، نه به تصور معنى قوهء بينايى و حصول صورت وى در نفس و تصديق اين معنى از قبيل وجدانيات است . و اين حاضر بودن قوه بينائى نزد نفس نه به واسطهء قائم بودن قوهء بينايى است به نفس ، چه قوهء بينايى قائم به عضو مخصوص است نه به نفس ، بلكه اين حضور به سبب معلوليّت اين قوت است مر نفس را ، چه قوّهء بينايى و ساير قوا لا محاله از نفس فايض شوند « 2 » بر محالّ خود ، پس معلولات نفس باشند . و بالجمله در اين صورتها كه مذكور شد علم نفس به محض حضور معلومات باشد به ذاتها نزد نفس ، نه به حصول صورتى از آن معلومات در نفس و اين نوع علم را علم حضورى گويند . پس چون حصول علم « 3 » بر دو نوع است ، « 4 » علما خلاف كرده‌اند كه حصول علم براى واجب تعالى به كدام از اين دو نوع باشد . و خلاف نيست در اينكه علم واجب تعالى به ذات خود علم حضورى است ، چه علم حصولى در اين صورت متصوّر نيست ، چه حصول شيء در شيء فرع مغايرت است بالذّات و بالوجود ميان هر دو شيء در صورت علم شيء بذات علم خود و عالم و معلوم ، هر سه متحدند بالذّات و مغايرتشان نيست مگر به حسب اعتبار ، بلكه خلاف در علم واجب تعالى است به ما سوى .

--> ( 1 ) ب : « مثلا » ندارد . ( 2 ) ب : شود . ( 3 ) ج : « علم » ندارد . ( 4 ) الف : مىتواند بود .