عبد الرزاق اللاهيجي

194

گوهر مراد ( فارسى )

و از آنچه گفتيم معلوم شد كه وجود و عدم ، هميشه حال و وصف اشيائند و شيء به ايشان متّصف شود و منقسم شود به موجود و معدوم ، و خود به آن حيثيّت كه حال شىءاند قابل نيستند كه موصوف شوند و منقسم گردند به موجود و معدوم ، چه ايشان از اين حيثيّت حال شىءاند نه شيء و شيء بايد تا موصوف شود به موجود و معدوم . امّا از اين حيثيّت كه در ذهن درآيند و ذهن ايشان را ملاحظه كند با قطع نظر از آنكه حال شىءاند و اعتبار كند ايشان را شيء ، تواند بود كه متّصف شوند به موجود و معدوم و شيء باشند ، اما شيء به حسب ذهن نه به حسب خارج . اين بود بيان احوال وجود و عدم . و امّا ماهيّت : عبارت از چيزى است كه از شأنش باشد اتّصاف به وجود و عدم ، پس شيء كه وجود و عدم حال و وصف او تواند شد ماهيّت باشد . پس ماهيّت و وجود از اين حيثيّت كه وجود است و همچنين عدم از اين حيثيت كه عدم است مقابل هم باشند به حمل مواطات ، يعنى شيء واحد به اعتبار واحد نتواند بود كه هم ماهيّت باشد و هم وجود ، اگر چه تواند بود كه ماهيّت باشد و هم موجود و يا وجود باشد و ذو ماهيّت . و لفظ ماهيّت را اشتقاق كرده‌اند از ما به الشيء هو هو ، يعنى آنچه شيء به آن شيء است . و هر شيء ماهيّت باشد امّا نظر به افراد ذاتيّهء خود ، نه نظر به افراد مطلق ، اعمّ از بالذّات و بالعرض . مثلا معنى انسان ، ماهيّت باشد نظر به زيد و عمرو كه افراد بالذّات انسانند ، نه نظر به هذا الضاحك و هذا الكاتب ، اگر چه بعينه زيد و عمرو باشند . چه هذا الضاحك و هذا الكاتب ، اشاره است به زيد و عمرو نه از آن حيثيّت كه افراد انسانند ، بلكه از آن حيثيّت كه افراد ضاحك و كاتبند . و چون ماهيّت را با وجود خارجى اعتبار كنند ، يعنى از اين حيثيت كه