عبد الرزاق اللاهيجي

175

گوهر مراد ( فارسى )

استكمال خود تواند كرد . و بدن جنين چون هنوز در كمال ضعف و فتور است و اعضاى وى متكامل نشده ، و عظام و اعصاب مستحكم نگرديده ، مناسب او نيست مگر نفسى كه مانند او باشد در عدم استحكام و عدم فعليّت تامه ؛ و آن مرتبه عقل هيولانى است كه بالقوهء محض است ، و از او نيايد مگر كارى كه از طبيعت نيز آيد . و نفس مفارق شده از بدن ، لا محاله بالفعل شده و به كار در آمده و استعمال آلات كرده و قوى شده ؛ پس نتواند بود كه تعلق گيرد به بدن جنين . و اين دليل اگر چه به حسب ظاهر اقناعى است بنابر آنكه مبتنى است بر مناسبت و عدم مناسبت ؛ اما اگر استقصا كرده شود ظاهر گردد كه از براهين قطعيّه است كه مفيد يقين است . دليل دوم : شك نيست كه نفس ناطقه ادراك معقولات اگر چه در حال تعلق به بدن كند ، اما به ذات خود كند نه به آلت ، و معقولات در ذات وى مرتسم شود ؛ و همچنين ملكات و اخلاق اگر چه به تمرّن و مزاولت آلات به هم رسد ، اما در ذات نفس به هم رسد و مستحكم گردد به حيثيتى كه به فقدان بدن مفقود نشود ، پس اگر نفس يكى از ما مثلا از بدن ديگر منتقل شده بودى به بدن ما بايستى كه معقولات مكتسبه و ملكات مستحكمه در حين تعلّق بدان بدن سابق الحال در وقت تعلّق به اين بدن كه در او هستيم به ياد ما افتادى ، و به كار ما آمدى ، و اگر هميشه و همه كس را نبودى احيانا بعضى از مردم را بودى ، و حال آنكه بالضروره هيچ‌كس را نيست . و اين دليل نيز در قوّت قريب است به دليل اوّل . دليل سوم : اگر لازم بودى منتقل شدن نفس بعد از مفارقت به بدن ديگر ، بايستى كه هميشه عدد ابدان هالكه با عدد ابدان حادثه برابر بودى ؛ و حال آنكه نه چنين است . چه بسيار افتد كه وباى عامى حادث گردد ، يا قتل عامى واقع شود ، و بدنهاى بسيار هلاك گردد كه مثل آنها به حسب عدد در قرنهاى بسيار حادث نشود . و اين دليل به قوّت دليلين سابقين نيست .