عبد الرزاق اللاهيجي
173
گوهر مراد ( فارسى )
و چون اين مقدمه دانسته شد گوييم : اگر نفس زيد مثلا كه صورت نوعيّهء زيد است ، منتقل شود به بدن عمرو يا به بدن حيوانى ديگر يا غير آن ، لازم آيد كه شخص عمرو مثلا بعينه شخص زيد باشد ؛ و بطلان اين از اجلاى بديهيّات است . دليل ديگر ، دانستى كه تشخص نفس ، مستفاد از بدن است و معنيش اين است كه استعداد خاصى كه مر بدن زيد را مثلا در وقت فيضان روح حاصل باشد ، موجب اين است كه از مبدأ فيّاض خصوص اين نفس شخصيّه كه نفس زيد است فايض شود . پس اگر نفس زيد منتقل شود به بدن عمرو ، خالى از آن نيست كه بدن عمرو ، مستعدّ خصوص اين نفس زيد بود ، به اين معنى كه اگر نفس زيد حاضر و مهيّا نمىبود نفسى كه فايض مىشد بر بدن عمرو بعينها همين نفس زيد مىبود يا نه ؟ پس اگر مستعد خصوص نفس زيد بوده ، لازم آيد اتّحاد بدنين ؛ چه خصوصيّت مستفاد از شيء لا محاله غير خصوصيت مستفاد از غير آن شيء باشد . و اين لازم اعنى اتّحاد بدنين ضرورى البطلان است . و ايضا لازم آيد جواز تعلق نفس واحده به بدنين در حالت واحده ؛ چه لا محاله جايز بود مستعد شدن بدن عمرو به همين استعداد خاص در وقت حيات زيد و بطلان اين نيز بديهى است . و اگر مستعدّ خصوص نفس زيد نبود ، لازم آيد تعلّق نفس زيد به وى تخصيص بلا مخصص باشد ؛ و بطلان اين مقرّر شده و در موضع خويش از اين كتاب نيز بيايد ، ان شاء اللّه العزيز . اگر گويند : حاجت بدن عمرو به نفسمّا و وجود نفس مفارقت كرده از بدن زيد كافى است در تخصيص . جواب گوييم : جايز است مستعد شدن بدن عمرو به همين استعداد در وقتى كه نفوس مفارقه متعدد باشد ؛ و يا هيچ نفسى مفارقت كرده مهيا نباشد . دليل ديگر : بعد از اين ان شاء اللّه العزيز ، اثبات خواهيم كرد كه ممكن تا