عبد الرزاق اللاهيجي
155
گوهر مراد ( فارسى )
محسوسات بىآلت نتواند كرد . و حسّ مشترك نيز ادراك آن نتواند كرد ، چه حسّ مشترك ادراك نكند مگر چيزى را كه حواس ظاهره ادراك تواند كرد ، پس لا بد است از قوتى كه ادراك معانى جزئيه به او حاصل شود . اگر گويند : محبت زيد مثلا نيست مگر مفهوم محبّت كلّى مضاف به زيد و به سبب اضافه به زيد جزئى شده ، پس تواند بود كه مدرك معانى جزئيه نيز نفس باشد به ذات خود ، به اين طريق كه مضاف حاصل باشد در نفس و مضاف اليه در آلت ، پس محتاج به قوهء واهمه نباشد . جواب گوييم : كه اگر معانى جزئيه مفهومات كلى بودى كه جزئيتش به محض اضافه بودى ، هرآينه حيوانات عجم كه فاقد نفس ناطقهاند مدرك معانى جزئيه نبودندى ، بلكه جزئيت معانى جزئيه به مقارنت صورت جزئيه است ، پس نتواند كه مرتسم شود مگر در محلى كه صورت نيز در همان محل مرتسم تواند شد . چهارم حافظه و آن قوتى است در مقدم بطن اخير از دماغ كه حفظ معانى جزئيه كند و نسبتش به وهم چون نسبت خيال است به حسّ مشترك . و همچنين كه مدرك معانى غير مدرك صور است حافظ معانى نيز غير حافظ صور است ، و چنان كه حافظ صور ، غير مدرك صور است حافظ معانى نيز غير مدرك معانى است ، چه ادراك معانى در وقت مشاهده صور غير تذكّر معانى باشد در وقت تخيّل صور ، چنان كه وجدان صحيح حاكم است بدان . پنجم متخيّله و آن قوتى است در مقدم بطن اوسط از دماغ كه تركيب كند صور محسوسه و معانى جزئيه را بعضى با بعضى و تفضيل كند بعضى را از بعضى ، چنان كه ظاهر شود از تخيّل انسان ذى جناحين يا انسان بلا رأس ، يا تخيل كردن ملوّنى را صاحب طعمى كه در واقع ندارد يا خالى از طعمى كه در واقع دارد ، و يا تصوّر كردن دوست را غير دوست و دشمن را غير دشمن إلى غير