عبد الرزاق اللاهيجي
154
گوهر مراد ( فارسى )
و مغايرت وى با حس مشترك نيز ظاهر است ، چه ادراك صور در حس مشترك مشاهده باشد نه تخيّل . دليل ديگر بر مغايرت قوتين ، تحقق فوق است ميان حالت ذهول و حالت نسيان ، چه ذهول آن است كه صورت در خيال باشد نه در حسّ مشترك و لهذا به مجرد التفات نفس بىاحساس جديدى به ياد آيد ، و نسيان آن است كه صورت از خيال نيز محو شود و به ياد نيايد مگر به احساس جديدى . اگر گويند : تواند بود كه ذهول ، عدم التفات نفس باشد با وجود صورت در حس مشترك و نسيان ، زوال صورت بود از حسّ مشترك ، لهذا محتاج به احساس جديد باشد . جواب گوييم اگر چنين بودى « 1 » فرق ميان تذكر و مشاهده نبودى و حال آنكه عدم التفات نفس با وجود صورت در حسّ مشترك وجهى ندارد ، چه نفس هميشه در حالت هوش و بيدارى متوجه ظاهر است مگر بر سبيل ندرت و توجه نفس به ظاهر نتواند بود مگر از راه حس مشترك كه مجمع و مورد حواس ظاهر است ، پس هر چه در حسّ مشترك باشد ملتفت اليه نفس باشد . سوّم وهم و آن قوتى است در مؤخر بطن اوسط دماغ كه ادراك معانى جزئيه متعلقه به محسوسات به او حاصل شود ، چون عداوت جزئيه كه شاة مثلا از ذئب ادراك كند و سبب فرار او شود ، و چون محبّت جزئيّه كه برّه از مادر خود ادراك كند و سبب ميل به او شود . و مراد از معانى آن است كه به حواس ظاهر مدرك نشود و مقابل اوست صور كه به حواس ظاهر مدرك شود . و شك نيست كه اين معانى مدرك شوند و نفس به ذات خود ادراك آن نتواند كرد ؛ چه ادراك معانى جزئيّه متعلقه به محسوسات بىادراك محسوسات نتوان كرد و نفس ادراك
--> ( 1 ) الف : نبودى .