عبد الرزاق اللاهيجي

106

گوهر مراد ( فارسى )

بر سبيل اتصال ، و به اين سبب جزئى از آتش نزديكتر شود « 1 » به مركز عالم كه مركز جميع كرات عالم است . پس از كرويّت حقيقى بيرون افتد ، چه كره حقيقى آن است كه نسبت جميع اجزاء سطحش « 2 » به مركز در قرب و بعد يكسان باشد . و دليل بر وجود كرهء نار وجود اين آتشهاست در پيش ما و وجود او در مركبات و احتياج مركبات به او . پس در حكمت الهى نشايد كه او را اصلى و كلّى نباشد ، چنان كه ساير عناصر را هست و دليل بر بودنش فوق ساير عناصر ميل كردن اين آتشها است بالطّبع به سوى بالا و حال آنكه كرهء نار در طبيعت با اين آتشها يكى است . و از آنچه گفتيم روشن شود كه كرهء نار ، عنصر برأسه باشد ؛ و بعضى بر اين رفته‌اند كه از هوا به سبب حركت فلك كه مجاور و مماس اوست متكوّن شده ، و به حسب اصل فطرت عناصر بيش از سه نبوده . و حق ، مذهب اول است ، چنان كه اشاره به آن شد . و كرهء نار متحرك است به حركت يومى به تبعيّت حركت افلاك به دليل حركت ذوات اذناب و نيازك و امثال ذلك ؛ يعنى ستاره‌هاى ذنب دار و نيزه دار و غير آن كه احيانا در حوالى كره نار حادث شوند ، چنان كه بيايد ان شاء اللّه تعالى « 3 » . دوّم حارّ رطب و آن عنصر هواست و به حسب طبع مقتضى كرويّت است و لهذا به هيئت كره واقع است ، اما باقى بر كرويّت حقيقى نيست . اما سطح محدّبش كه مماس سطح مقعّر نار است به سبب حدوث حوادث مذكوره اعنى ؛ ذو ذنب و نيازك ؛ چه اينها متصل به كره نارند و داخل در هوا ؛ و چون نار

--> ( 1 ) ب : مىشود . ( 2 ) الف : سطح او . ( 3 ) الف : « يعنى ستاره‌هاى ذنب‌دار و نيزه‌دار و غير آن كه احيانا در حوالى كره نار حادث شوند چنان كه بيايد ان شاء اللّه تعالى » ندارد .