نظر علي الطالقاني
65
كاشف الأسرار ( فارسى )
دوّم آن كه اين لازمه وجود انسانى و مظهر اسماء بودن است ، ان شاء اللّه تفصيل مىآيد . حال بدان ، رياست دو قسم است . يكى متعلق به خود و ما ينسب اليه ، دوم متعلق به خارج . اما قسم اول ناشى نشود مگر از حب ذات با علم فطرى يا كسبى و عادى . بيان : چون انسان ذات خود را دوست دارد پس بزرگى و كمال خود را نيز دوست دارد و نقص را دشمن دارد و چون مرجع همه علوم به علم فطرى است دفعا للدور و التسلسل ، لهذا خدا به هر كسى بعضى از معلومات بالفطره داده است و چنان در نظر مستوى الخلقه بعضى از امور را قبيح و نقص آورده كه لو خلّى و طبعه از كردنش ننگ دارد ، چون مفعول واقع شدن و آشكارا تخلّى يا جماع كردن يا در بيت الخلاء سفره پهن كردن و غذا خوردن . و بعضى را به حسب عادت هر قومى قبيح فهميده يا به حسب شرع رسيده و لكن به محض تنبيه شرع ، عقل پى به وى برده . مثال اول چون كشيدن اطفال قليان را در پيش پدر مثلا نزد اهل ايران و ذبح حيوانات نزد هندوان و مثال ثانى چون ديانت و بىغيرتى و سماع سبّ نسبت به بزرگان دين العياذ باللّه . خلاصه اگر اين نبودى ، آدمى چگونه ننگ داشتى كه همه عمر صرف شكم يا جماع شود يا هميشه بىكار نشيند ؟ اگر كسى را گويند كه به عزت بر مسند بنشين بىكار ، نه صحبت كن ، نه مطالعه و نه حركت ، و هر چه از غذا و لباس ، وقت به وقت به تو دهيم ، ببين احدى طاقت تواند آورد . و اگر اين نبودى ننگ نداشتى كه مردم مال او را بىاذن از روى بىاعتنائى به وى ببرند اگر چه محتاج نباشند . خلاصه لازمه وجود انسانى بسا چيزها است . چرا مردم بالفطره از تاريكى گريزانند ؟ چرا بعضى از اشياء خبيثه چون بلغم و آب دماغ و چرك و چيز گنديده و متعفن را نخورند ؟ اينها نه از روى عمل به شرع است . بلى توان هم انسان را از فطرت انسانى بيرون برد . سخن ما در فطرة اللّه و صبغة اللّه است . و امّا قسم دوم آن است كه خواهد غير از خود هر كه باشد حتى اولادش و والدينش او را صاحب كمال دانند و بىعيبش خوانند ، پس به دل دوستش دارند و عظيم و با وقع او را در خيال سپرند و زبان به مدح و ثنايش گشايند ، چه به جاى آن كه عيبش نگويند و به بدن و مال و جان خدمتش كنند . پس در رفتن و نشستن و مجالس و امورات همه جهت مقدم باشد و مطاع و مسموع الكلمه باشد . و سر به سر كه نه مطيع باشد و نه مطاع ، راضى نشود ، چه به جاى آن كه مطيع شود . و اين مرض مراتب دارد .