نظر علي الطالقاني

14

كاشف الأسرار ( فارسى )

خوبرويان گشاده رو باشند * تو كه رو بسته‌اى مگر زشتى پس ظاهر شد كه افعال خدا غرض و غايت دارد و اين داشتن ، نقص و تكميل هم لازم ندارد ( فهو الاوّل و الآخر و المبدأ و الغاية و الباطن و الظّاهر ) 20 . اشاره همه را مسلّم است كه دو دوستى در يك دل نگنجد . مراد اين است كه دوستى كامل كه او را عشق گويند هرگز به دو معشوق تعلّق نگيرد ، نه دوستى ناقص كه از ده و صد هزار تجاوز نمايد . بلى آنچه لوازم و متعلّق و منتسب به معشوق است هم قهرا بالتبع و بالعرض محبوب عاشق است و لذا در و ديوار روضات را بوسه نمائيم و به چشم ماليم و محبت عاشقان خدا مر ما سوى را از اين جهت است . چه نيكو گفته امرّ على الدّيار ديار ليلى 21 تا آخر رباعى كه بعد از اين خواهى ديد . مطلب دوّم در تنزيه و تمثيل : بدان كه هر رنگ و صفتى قيد است ، و قيد حدّ است ، و حدّ عين نقص است . آن كه همان علم دارد از وى شجاعت نيايد و آن كه همان شجاعت دارد معلّمى را نشايد . از بقم جز سرخى مخواه و از نيل جز سياهى مياب . پس اگر خدا را العياذ باللّه حد بودى اين همه حدود و قيود و مراتب متناقضه نيافريدى و اگر رنگ داشتى اين همه صفات زائده گوناگون و اين همه الوان متضاده رنگارنگ بر صفحه وجود به كار نبردى . اگر رستم را غير از شجاعت هم بودى در شجاعت ضرب المثل نشدى و اگر حاتم به جز سخاوت داشتى در جود مشبّه به نشدى . و چون حضرت خاتم و آل او نيز متخلق به اخلاق اللّه و تمام مظهر اسم اللّه بودند و از همين است كه مسمى به الاسماء الحسنى و الامثال العليا مىباشند ، هيچ صفت كمال در ايشان جلوه ندارد . بلى اكسير را قيمتى نشايد و كبريت احمر را لقبى نيايد . بلى اگر قيمت داشتى فلز و جواهر بودى و اگر حدّ داشتى مقلّب نبودى . پس ظاهر شد كه معنى تهذيب اخلاق و تخلّق به اخلاق اللّه كه ما در مقام بيان اوئيم و در اين كتاب راه او پوئيم حذف حدود و رفض قيود است . پس اى عزيز به هيچ حدّى دل مبند و به هيچ مقامى راضى و قانع مشو . آن كه محبوب او را حدّى نى و معشوق او را