نظر علي الطالقاني

103

كاشف الأسرار ( فارسى )

از جوارح را چون زبان و شكم و فرج هم ذكر كنند و حال آنكه نبايد گفت . زيرا كه بديهى است خلق و صفت و عادت و حالت و دارائى و امثال اين الفاظ بر ملكات صادق است تنها ، لا غير . مثلا غزالى در كتاب كيمياى سعادت كه بعد از احياء العلوم نوشته در باب مهلكات ، اوّل آفت شكم و فرج را ذكر كرده ، بعد آفت زبان را ، بعد خشم و حسد را ، بعد دوستى دنيا و بخل و طمع و حرص را ، بعد حبّ رياست را ، بعد ريا را ، بعد كبر و عجب را ، بعد غفلت و ضلالت و غرور را ، و منحصر دانست در اينها و گفت هر كه اينها را بگذاشت طهارت باطن از اخلاق بد حاصل كرد و دل خود را شايسته نمود كه آراسته شود به حقايق ايمان ، چون معرفت و توحيد و توكّل و رضا و غير آن ، انتهى . و اصل سرچشمه و آن سه محبّت را هيچ به دست نداده‌اند . و در باب منجيات هم ذكر كرده اوّل توبه را ، بعد صبر و شكر را ، بعد خوف و رجاء را ، بعد فقر و زهد را ، بعد محاسبه و مراقبه را ، بعد صدق و اخلاص را ، بعد تفكّر را ، بعد توحيد و توكّل را ، بعد محبّت و شوق را ، بعد ذكر مرگ و احوال آخرت را . و حال آنكه بعضى از اينها داخل در ملكات نيست . پس اگر مقصود ذكر ملكات است ، ذكر افعال و غير ملكات چرا ؟ و اگر مقصود اعم است ، اكتفاء به ذكر بعضى از افعال چرا ؟ با آنكه مقصود بيان منشأ و سرچشمه است غالب اين گفتار ايشان دور از منشأ افتاده . و اگر مقصود بيان راههاى سرچشمه و شعبه‌هاى آن است ، بيان سرچشمه اولىتر . و اگر مقصود بيان هر دو است ، با آنكه بيان سرچشمه كافى است ، افعال حد و حصر ندارد . جواب نقضى اين است كه انبياء نيز چنين كرده‌اند ، بلكه خدا هم در كتب پاك خود چنين كرده . و جواب حلّى آن است كه دست از محبّت ذات كشيدن امرى است ممتنع و غير معقول ، چنانچه گفتيم ، زيرا كه شخص تا با خود است محال است ترك خود ، و چون بى خود شود دخلى به عالم تكليف و مسئلهء ما ندارد . و دست از محبّت حيات دنيا و از محبّت رياست كشيدن هم امرى است محال عادت و يقينا از هر صد هزار نفر يك نفر قابل اين تكليف مشكل نباشد . پس بايد در ارشاد خلق راه ديگرى بازنمود و دواى ديگرى ترتيب داد . چون سخن به اينجا رسيد حال مقدّمتا نكته‌اى گوش كن . بدان كه سلطان و رعيّت و رئيس و مرئوس و آقا و نوكر و امثال اين الفاظ ، از امور اضافيه‌اند . تا آنجا كه قلمرو سلطان است و حكم او كار مىكند سلطان است نه بيشتر ، و آنان كه اطاعت مىكنند رعيتند نه غير ايشان ، و ظاهر است كه حكم سلطان به بساطت و فرديت و