نظر علي الطالقاني
114
كاشف الأسرار ( فارسى )
پدر بزرگوارم فرمود از على چيزى مخواه مبادا مقدور او نشود و از تو خجالت بكشد . 10 و اگر محبّت كسى به مقام عشق رسد و يا كسى مقرّب سلطان باشد ، در حالت او سير كن كه ترك خدمت بهتر و اولى با نرسيدن دست و كوتاه بودن قدرت و توانا چه گناه بزرگى و چه خجالت عظيمى است . آخر در اشعار شعراء و گرفتاران عشق مجازى قدمى بگذار كه چگونه مدام تمنّاى جان نثارى در راه معشوق و كوى يار دارد و چگونه مترنّم است كه كاش هزار جان مىداشتم ، جانى بعد از جانى فداى تو مىكردم ، يا كاش فداى تو شوم و خدا مرا زنده نمايد باز فداى تو شوم باز مرا زنده كند و ابد الآباد كار من همين باشد ، يا كاش تو را ببينم و جان بسپارم و جان را فداى يك غمزهء تو نمايم و باز غلط گفتم و خطا كردم ، جان چه لايق فداى گوشهء چشم و غمزهء تو است و اين چه محبّت پست و معرفت سستى است كه من دارم ، چرا به خيال تو جان نسپارم و چرا خود را فداى خيال تو ننمايم و هكذا ، چنانچه ديدهاى و شنيدهاى . و هر نافهم و عوام هم كه اين مضامين را مىشنود تحسين مىنمايد و آفرين و مرحبا مىگويد . آيا اين همه ، مخبر صادق و كاشف بديهى نيست كه واجب است عقلا محبّ و عاشق چنين باشد و كمتر از اين مايهء خجالت و عين گناه است ؟ با آن كه بديهى است كه هيچ معشوق چنين خواهشى از عاشق نكرده و چنين امرى و طلبى نفرموده . آيا نديدهاى كه اصحاب و احباب سيّد الشهداء روحى لهم الفداء از روى حقيقت در مقام جان نثارى چه گفتند ؟ آيا بسيارى از همين مضامين شورانگيز و كلمات عشقآميز را بر زبان جارى نكردند ؟ آيا تو و هر كس كه مىشنود حالت او منقلب نمىشود و آفرين و مرحبا نمىگويد ؟ آيا سيّد الشهداء روحى و روح العالمين فداه آن مضامين را امر فرموده بود يا خواهش نموده بود يا در حيّز قدرت و امكان بود ؟ آيا در مناجات و ادعيهء ائمّه ( ع ) چون دعاى كميل و دعاى ابو حمزه و مناجات خمس عشر و نظاير ايشان سير كردهاى كه عرض مىكنند خدايا اگر ما را بارها از در خود برانى يا عذاب نمائى باز رو به تو آريم و محبّت تو از دل ما بيرون نمىرود ؟ آيا در اشعار عشقآميز و نظمهاى شورانگيز ايشان تأمّل كردهاى مثل رباعى سيّد الشهداء . تركت الخلق طرّا فى هواكا * و ايتمت العيال لكى اراكا و لو قطّعتنى فى الحبّ اربا * لما حنّ الفؤاد الى سواكا 11 رها نمودم همه خلق را و تمام ما سوا را در هواى تو ، يتيم نمودم عيال و اطفال خود را به جهت ديدن جمال تو ، و اگر مرا در محبّت ريزريز نمائى هرآينه باز ميل نكند دل به