الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )

89

ضياء القلوب ( فارسى )

مرتبه‌اى كه چون حاضر شد او را موت گفت كه : كيست كه وصيت مرا قبول كند بر آنچه آن وصيت مشتمل است بر آن ؟ پس ساكت شدند قوم ، و دانستند كه مراد او چيست . پس اعاده كرد اين سخن را ، پس گفت عمار بن ياسر رحمه اللّه كه : من قبول مىكنم . پس ابن مسعود گفت كه : نماز نكند به من عثمان . پس گفت : قبول اين كردم . و گفته شده است كه : چون دفن كرده شد ابن مسعود آمد و انكار و اعتراض بر اين فعل مىكرد ، پس كسى گفت كه : عمار متوجه امور او بود . پس به عمار گفت كه : چه چيز باعث شد كه مرا خبر نكردى ؟ پس گفت كه : او گفته بود كه تو را خبر نكنم . پس ايستاد عثمان بر قبر او ثنا گفت بر او و بعد از آن برگشت در حالتى كه مىگفت كه : و اللّه كه برداشتيد به دستهاى خود بهتر كسى كه باقى بود « 1 » . پس زبير اين شعر را خواند : لأعرفنّك بعد الموت تندبنى * و فى حياتى ما زوّدتنى زادى يعنى هرآينه مىشناسم تو را كه بعد از موت ندبه و گريه مىكنى بر من و در زندگى نمىدادى زاد مرا « 2 » . و چون بيمار شد ابن مسعود بيمارى كه در آن بيمارى فوت شد پس عثمان به عيادت او رفت و گفت كه : آزار تو چه چيز است ؟ گفت : گناهان من .

--> ( 1 ) . الغدير 9 / 19 ؛ با اندكى تفاوت ، الغدير 9 / 4 - 5 . ( 2 ) . بحار الانوار 31 / 360 ، الغدير 9 / 5 .