الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )

45

ضياء القلوب ( فارسى )

اين است : اى على قيام رمضان منفردين « 1 » . و حمل كردن قول ابو هريره كه فتوفى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و الامر على ذلك بر اينكه معنى اين باشد كه پس فوت شد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ، و امر به اين انفراد بود كه طارى شده بود بعد از جماعت در غايت بعد بلكه غير محتمل است « 2 » .

--> ( 1 ) . سفينة النجاة : 244 . ( 2 ) . بعضى از مطاعن عمر را در تحفة الابرار 247 - 250 چنين برشمرده است : فصل دويم : آنچه در حق عمر گفته‌اند : اوّل : آنكه چون رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت : « أعرفكم بالمنافقين حذيفة » و امير المؤمنين عليه السّلام گفت : « حذيفة عرّافا بالمنافقين » عمر دو كرّت به بر حذيفه رفت و گفت : « أبا للّه أخبرك رسول اللّه أنّى من المنافقين ؟ » . حذيفه گفت : ما كنت لأفشى سرّ رسول اللّه چنان كه در كتاب « سواد و بياض » آمد از كتب اهل سنّت در ذكر طبقات مشايخ . دويم : كه چون رسول صلّى اللّه عليه و آله نقل كرد ، ابو بكر به سبحه بود ، و آن ديهى است عمر پيش وى شد و گفت : « خايفم كه وى نمرده باشد و حيلت كند تا معلوم شود كه صديق كيست و عدوّ كيست ، يا خود چون موسى غايب شده باشد » . ابو بكر گفت : « وى بمرد به دليل آنكه ( إنّك ميّت ) . الزمر ( 39 ) : 30 . . گفت : « پندارى من اين آيت نخواندم ؟ » عند اين ابو بكر نيز به خيال افتاد و پيش رسول صلّى اللّه عليه و آله شد و چادر از روى رسول صلّى اللّه عليه و آله باز كرد و سر برداشت و گفت : فداك أبى و أمّى طبت حيّا و ميّتا ! و با عمر گفت : البدار البدار قبل البوار بشتاب بشتاب يا عمر به طلب خلافت ، و بيعت بستان پيش از آنكه على به اين كار پردازد ، چنان كه در كتاب « ملل و نحل » مذكور است . و در آن روز چهار صد كس به ولايتها و شهرها و ديه‌ها و قبايل عرب و با كارهاى مرجوّ النفع مرسوم كردند و روز دويم در اطراف اسلام هر يكى را به عملى و شغلى فرستادند به امثله ، بر سر آنها نوشته كه من خليفة رسول اللّه . روز سيم كه كار خود تمام كردند بر سر قبر رسول صلّى اللّه عليه و آله رفتند و نماز بر قبر وى كردند . سيم : عمر خواست كه حدّ مجنون زند ، على عليه السّلام گفت : « مزن كه رفع القلم عن