الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )

46

ضياء القلوب ( فارسى )

--> المجنون » . عمر گفت : لو لا علىّ لهلك عمر و عمر خواست كه حدّ زن حامله زند از جهت زنا ، على عليه السّلام گفت : « إن كان لك عليها سلطان فما سلطانك على ما فى بطنها ؟ » عمر گفت : لو لا علىّ لهلك عمر . چهارم : عمر روزى خطبه مىخواند ، گفت : « هر كه بر مهر زن مغالات كند و از چهار صد درهم بيفزايد حدّ بزنم بر وى و با چهار صد درم آرم » . پيرزنى حاضر بود ، گفت : « يا عمر كلام تو اولى به قبول بود يا كلام خدا ؟ » عمر گفت : « كلام خدا » . عمر گفت : « كلام خدا » . پير زن گفت : « فقال تعالى : ( وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً ) . نساء ( 4 ) : 20 . . عمر در گريه افتاد و گفت : « خاموش شديد تا پيرزنى كوفت مىدهد مرا ؟ آنكه گفت : « كلّ أفقه من عمر حتّى المخدّرات فى البيوت » . و روى : حتّى المعاجز فى البيوت . پنجم : تخلّف كرد از جيش اسامه . ششم : شنيد كه جمعى در خانه [ اى ] به شرب مشغول‌اند ، بر بام آن خانه شد و بانگى بر ايشان زد به تهديد . شخصى از ميان ايشان گفت : « يا عمر سه خطا كردى : اوّل كه رسول 9 گفت : « السلام قبل الكلام » تو سخن پيش از سلام گفتى . دوم كه قال اللّه تعالى : ( وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها ) . بقره ( 2 ) : 189 . تو از بام خانه درآمدى . سيم كه قال اللّه تعالى ( وَ لا تَجَسَّسُوا ) . حجرات ( 49 ) : 12 . تو تجسّس كنان بر سر ما هجوم كردى » . عمر خجل شد و بازگرديد . هفتم : كه عمر به وصيّت ابو بكر به مجلس خلافت متمكّن شد و وصيّت رسول صلّى اللّه عليه و آله قبول نكرد به امامت على عليه السّلام . هشتم : كه على عليه السّلام را گرفته و بسته آورد كه بيعت كن به خليفهء زمانه . نهم : كه چون فاطمه عليها السّلام مانع شد ، در به شكم فاطمه عليها السّلام زد و فرزندى نرينه در شكم وى بكشت و در خانه بسوخت و خالد را فرمود كه فاطمه عليها السّلام را بزن ، تا شمشير در غلاف