الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )
119
ضياء القلوب ( فارسى )
بر پسر عم خود يعنى سعد بن عباده ؟ گفت : نه و اللّه ناخوش داشتم كه منازعه كنم با قوم در امرى كه اللّه تعالى از براى ايشان قرار داده بود . چون اوس كردهء بشير بن سعد و آنچه قريش به آن دعوت مىكنند و آنچه خزرج مىطلبند كه امير كردن سعد بن عباده است ديدند بعضى از ايشان مر بعضى را گفتند - و در ميان ايشان اسيد بن حضير بود كه يكى از بزرگان اين طايفه بود - : و اللّه كه اگر اين امر به خزرج برسد هميشه ايشان را بر شما به سبب اين فضيلت خواهد بود و نمىگردانند از براى شما با خودشان نصيبى هرگز . پس رفتند پيش ابو بكر و بيعت كردند . پس ضعيف شد بر سعد بن عباده و بر خزرج آنچه ايشان از براى آن جمع شده بودند . هشام گفت كه : ابو مخنف گفت كه : حديث كرد مرا ابو بكر محمد خزاعى اينكه : اسلم رو كردند با اجتماع تا آنكه تنگ شد كوچهها بيعت كنند به ابو بكر ، و عمر مىگفت كه : همين كه اسلم را ديدم يقين كردم به نصرت و غلبه . گفت هشام كه : ابو مخنف گفت كه : أبو عبد اللّه بن عبد الرحمن گفت : پس رو كردند از هر طرف و با ابو بكر بيعت مىكردند و نزديك بود كه پا بر بالاى سعد بن عباده بگذارند . جمعى از اصحاب او گفتند كه : ملاحظه كنيد كه پا بر بالاى سعد نگذاريد ، پس عمر گفت : بكشيد سعد را ، بكشد خدا او را و بر بالاى سر او ايستاد و گفت : مىخواستم پا بر بالاى تو بگذارم تا عضو تو بشكند . پس قيس ريش عمر را بگرفت و گفت : و اللّه كه اگر يك مو از او كم كنى بر نمىگردى كه يك دندان در دهنت باشد .