الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )
120
ضياء القلوب ( فارسى )
پس ابو بكر گفت : صبر كن يا عمر ! در اين امر نرمى بيشتر اثر دارد . پس عمر از او اعراض كرد و سعد گفت : و اللّه كه اگر از قوم خود ببينم آنچه با آن توانم خروج كرد خواهند شنيد از من در اطراف مدينه و كوچههاى [ آن ] آنچه ترا و اصحاب ترا منع كند ، و اللّه كه ترا ملحق مىكنم به قومى كه در ميان ايشان تابع بودى نه متبوع ، مرا برداريد از اين مكان . او را برداشتند و داخل خانهء خودش كردند . روزى چند صبر كردند و بعد از آن فرستادند كه بيا و بيعت كن كه بيعت كردند مردم و قوم تو ، گفت : و اللّه كه نخواهيم « 1 » بيعت كرد تا تيرى كه در تيركش من است نيندازم و رنگ كنم به خون شما سرنيزه را و به شما بزنم شمشير خود را ، و مادام كه دست من شمشير را گيرد جنگ مىكنم با شما با اهل بيت خود و كسى كه اطاعت من كند از قوم من ، و بيعت نمىكنم و اللّه اگر جن و انس جمع شوند تا زندهام . چون خبر به ابو بكر رسيد عمر گفت : ترك مكن تا بيعت كند . پس بشير بن سعد گفت : اين مرد لجوج است و ابا كرده است و بيعت نمىكند تا كشته شود و كشته نمىشود تا اهل بيت و اولاد او و جمعى از عشيره كشته نشوند ، ترك كنيد او را و ترك او ضرر به شما ندارد . او يك مرد است . و ترك كردند او را و قبول مشورت و نصيحت بشير بن سعد كردند از جهت آنچه از بشير ظاهر شده بود ، و بود سعد كه با ايشان نماز و حج نمىكرد و به افاضهء ايشان از عرفات افاضه نمىكرد و هميشه سعد چنين بود تا ابو بكر
--> ( 1 ) . ظاهرا : نخواهم .