العلامة الحلي ( شارح ومترجم : على محمدى )

142

شرح كشف المراد ( فارسى )

الانفكاك يعنى انفكاك وجود از آن ذات محال است بر خلاف ممكنات كه وجود از آنها ممكن الانفكاك است آنگاه چنين حقيقتى محال است عدم بر او عارض شود و باصطلاح ممتنع العدم است نه عدم سابق در او راه دارد چون عدم سابق دليل بر امكان وجود است يعنى ممكن الوجود است كه روزى نبوده سپس بوجود آمده و هذا خلف و نه عدم لاحق در آن ذات متصور است چون بازهم دليل بر امكان است و هذا خلف پس تصور صحيح از واجب الوجود مستلزم تصديق به سرمدى بودن است . اشكال : آيا مىتوان گفت ، خداوند تا مقطع خاصى از زمان واجب الوجود لذاته است و پس از آن ممتنع الوجود مىگردد و معدوم مىشود پس عدم بر او روا است و مع ذلك ممكن الوجود هم نگفته‌ايم تا خلف لازم آيد ؟ جواب : مثل شما مثل كسى است كه گفت اسمش را نياور خودش را بياور زيرا خود اين سخن دليل آنست كه ذات خداوند قابل اتصاف است هم به وجود و هم به عدم و اين غير از ممكن الوجود چيزى نخواهد بود زيرا اگر واجب الوجود لذاته باشد كه عدم در آنجا مفهومى ندارد و اگر ممتنع الوجود لذاته باشد كه وجود در آنجا مفهومى ندارد و قابل اتصاف به وجود نيست اين ممكن الوجود است كه قابل اتصاف به هر دو مىباشد و تا مرحله‌اى معدوم بوده سپس موجود شده بعدا هم معدوم خواهد شد . فلا تغفل . . . در خاتمه مىگوئيم : اشاعره مىگويند : صفت بقاء هم مثل ساير صفات كماليه زائد بر ذات است و ذات بواسطه آن صفت باقى است نه بواسطهء خود ذات ولى معتزله و اماميه مىگويند : بقاء همانند علم و قدرت و . . . عين ذات خداوند است زيرا كه اگر زائد بر ذات باشد لازم مىآيد كه ذات حق با قطع نظر از آن صفت زائده و من حيث الذات قابل فنا و عدم باشد و در استمرار وجود محتاج به خارج از ذات باشد كه آن امر خارجى آنا فآنا در او استمرار را بدهد