ناصر خسرو
41
زاد المسافر ( فارسى )
قسرى است . نبينى كه درخت از برسو همى تركيب پذيرد و خاك از زير زمين اندر ، همىبدان قوّت كه مر روح نما راست ، به ميان هوا بر شود و مر حيوان را افزونى تركيب از اندرون او همى بيرون آيد هم بدان ( قوّت كه اندر آن « 1 » ) روح ( نهاده است ؟ « 2 » ) و بر طبايع كز آن نبات و حيوان همى تركيب يابد ، دو قسر پديد آيد : يكى آميختن اجزاى او با يكديگر اندر نبات و حيوان تا همه يك چيز ( همى ) شوند ، پس از آنكه پيش از آن هر يكى از آن اندر چيزى بود جداگانه ، و ديگر آنكه نفس مر آن طبايع را اندر ثبات و حيوان به دو قوّت - يكى ناميه و يكى غاذيه - همىبجنباند به جانبهايى كه آن جز آن « 3 » جانبهاست كه [ مفردات طبايع همىبدان جوانب حركت كرد ، و اين حركات قسرى است ] كه نفس همى پديد آرد اندر پيدا آوردن مر نبات و حيوان را . و مراد نفس اندر اين فعل مرادى جزوى است ، [ از بهر آنكه غرض اندر پديد آوردن نبات آن است كه حيوان ] از او غذا يابد و حيوان به اشخاص خويش ناچيز شونده است ، هم چو اشخاص غذاى خويش كه آن نبات است . و چو [ حال اين است ، گوييم كه غرض نفس ] از پديد آوردن حركت قسرى اندر طبايع از بهر پديد آوردن نبات و حيوان ، غرضى جزوى است و اين حركتى است [ قسرى نزديك ، اعنى زود باشد ] كه آنچه بدين حركت جنبد ، سوى حركت طبيعى كه آن قسرى دور است - اعنى سكون او دير باشد - بازگردد . و بر آمدن [ درخت و بالا گرفتن او و باز ] زيريدن اندر زمانى معلوم متناهى ، مانند حركت سنگى است كه ما مر او را به قوّت خويش سوى آسمان براندازيم [ تا به مدّتى اندك بر شود و باز ] فرود آيد ، و اين هر دو كار به حركت قسرى باشد و ليكن بر شدن سنگ به هوا و فرود آمدن او به مدّتى اندك ، به قسر [ نفس جزوى است و بر شدن ] درخت و حيوان بزرگ به شخص به هوا و فرود آمدن او به مدّتى دراز ، به قسر نفس كلّى است . و اندر حركت طبيعى كه نفس مر طبايع را [ داده است ، ] - هرچند كه آن
--> ( 1 ) . B : - قوّت كه اندر آن . ( 2 ) . B : - نهاده است . ( 3 ) . CB : از .