ناصر خسرو
42
زاد المسافر ( فارسى )
نيز قسرى است چنان كه گفتيم - مر نفس را مقصودى كلّى است . از بهر آن است كه مر آن حركت را سست شدن و بازگشتن نيست [ چنان كه ] مر حركت قسرى جزوى راست ، و شرح آن گفتيم . و معنى اين قول آن است كه انواع نبات و حيوان به برخاستن و فناى اشخاص [ برخيزنده ] و فانى نيستند و وجود و بقاى نبات كه وجود و بقاى حيوان اندر اوست ، به حركت طبيعى است كه باقى است اندر طبايع ، [ و روا ] نيست كه آن حركت كه وجود چيزهاى باقى اندر وجود بقاى او بسته باشد ، از حال بگردد به زمانى كوتاه ، با آنكه چو [ بقاى نوع ] به بقاى اشخاص است و اشخاص فانى است ، نوع فانى باشد . و اگر كسى گويد كه « 1 » اشخاص زاينده است ، اگر به فناى او نوع را [ فنا لازم ] آيد ، به زايش او مر نوع را بقا لازم آيد ، و چو اين دو علّت يكى مر فنا را از مرگ و ديگر « 2 » ( مر ) بقا را از زايش ، روباروى و متكافىاند ، لازم آيد كه هميشه همچنين اشخاص فانى باشد و انواع باقى باشد ، جواب او آن است كه گوييم : فناى اشخاص واجب است و زايش [ آن ممكن ] است نه واجب ، و ممكن ميانجى است ميان وجوب و امتناع و ميان بودش و نبودش ، و واجب لازم است و ممكن با واجب [ برنيايد ] و برابر او نباشد . پس حركتى كه مر او را همى طبيعى گويند ، قسرى است و ليكن مقدّم است بر اين حركت كه مر او را همى به قسرى شناسند ، هم چنان كه [ صورت ] جسم كه آن طول و عرض و عمق است ، مقدّم است بر ديگر صورتها كه اندر طبايعاند از گرمى و سردى « 3 » و ترى و خشكى . پس ظاهر كرديم كه حركت مطلق مر نفس راست و او چشمهء حيات است و مر جسم را به ذات خويش حركت نيست البتّه و طبايع به حركات قسرى متحرّكاند و آنچه او به ذات خويش متحرّك باشد ، به ذات خويش زنده باشد و آنچه او به ذات خويش زنده باشد ، هرگز نميرد . پس نفس كه زندگى او به ذات اوست ، ميرنده نيست و
--> ( 1 ) . CB : - كه . ( 2 ) . C : ديگرى . ( 3 ) . C : سردى و گرمى .