ناصر خسرو

29

زاد المسافر ( فارسى )

مشك و جز آن بخارى است كز آن همىبرخيزد و اندر هوا همىرود [ تا حاسّت بوينده مر او را به هم جنسى كه با او دارد همىبيابد ، و هم اين است حال رنگ‌ها و مزه‌ها و جز آن و جسم ] مر او را برگيرنده است . و طبايعيان « 1 » گفتند كه جسم دو است : يكى ( از او ) طبيعى است و ديگر تعليمى . امّا جسم طبيعى آن است كه موجود [ است به فعل و به ذات خويش ظاهر است ] و مكان‌گير است و مقدارى از او با ديگر مقدارى اندر مكان مقدار خويش نگنجد . و امّا جسم تعليمى گفتند آن است كه [ اندر وهم است و به فعل موجود ] نيست و به حس اندر نيايد ، و آن چنان است كه مهندسان گويند : نقطه مايهء جسم است و او چيزى است كه مر او را اندر درازا و پهنا [ و بالا بهره نيست و چو ] مر نقطه‌ها را بر اثر يكديگر ترتيب كنيم و بپيونديم ، از آن خطى آيد و دو سر خط دو نقطه باشد ، و گويند كه خط است آنكه [ مر او را دراز است و پهنا ] و بالايش نيست ، و گويند كه چو مر خطها را هم پهلوى يكديگر بنهيم ، از او سطح تركيب يابد و سطح آن است كه مر او را درازا و پهنا [ است و ليكن ژرفش نيست ] چو روى تخته ، و چو مر سطح‌ها را بر يكديگر بنهيم ، از او جسم آيد كه مر او را درازا و پهنا و بالا باشد و اين تعليمى است ( و ) وهمى « 2 » . و اين جسم [ از نقطه هرگز موجود ] نشود و اندر حس نيايد ، از بهر آنكه قاعدهء اين سخن آن است كه همىگويد : تركيب خط - كو دراز است - از نقطه‌اى است كه مر او را دراز نيست و [ نه پهنا و فراخا ] و نه ژرفا « 3 » ، و محال باشد كز آنچه مر او را هيچ درازى نباشد ، چو از او بسيار فراهم « 4 » نهى ، از او چيزى دراز آيد ، و روا نيست كز دو چيز از يك [ نوع ] كه اندر آن نوع معنىيى نباشد از معانى ، چو به هم فراز آيند ، معنى به حاصل آيد ، چنان كه چو دو جزو از آب كه اندر او خشكى ( نيست ) ، چو به هم فراز [ آيند ، ] روا نيست كه خشكى به حاصل آيد ، پس همچنين از آن نقطه‌ها كه مر هيچ را از آن

--> ( 1 ) . A : طبايعان ؛ CB : طباعيان . / تصحيح قياسى / ( 2 ) . B : - و وهمى . ( 3 ) . BA : ژرفى . ( 4 ) . B : فراز هم .