عبد الرزاق اللاهيجي

49

سرمايه ايمان در اصول اعتقادات ( فارسى )

و امّا مراد از كلام ، قدرتى است متعلّق بايجاد الفاظ و حروف كه دلالت كند بر معانى كه مقصود باشد القاء آن معانى بسوى مخاطب ، نه نفس الفاظ و حروف كه در لغت و عرف ، كلام عبارت از آن است . چه الفاظ و حروف ، صوتى است قائم به هوا ، نه به معانى الفاظ كه قائم باشد آن معانى به نفس . چه گاه باشد كه معانى الفاظ قائم باشد به نفس كسى كه تكلّم نتواند كرد ؛ لا محاله او را متكلّم نتوان گفت . پس اين الفاظ و حروف قرآن مجيد مثلا ، كلام خداست ؛ ليكن نه كلامى كه يكى از صفات واجب تعالى است . بلكه كلامى كه يكى از صفات واجب است ، به معنى تكلّم است ، و تكلّم قدرت بر ايجاد الفاظ مذكوره . و الفاظ ، كلام است به معنى « متكلّم به » . و دليل بر اينكه كلام به معنى متكلّم به ، اعنى الفاظ مذكوره ، غير صفت است ، آن است كه الفاظ مذكوره بالبديهه حادث است : هم بالنوع و هم بالشّخص . امّا بالنوع در وقت نزول . و امّا بالشّخص در وقت تلاوت . و صفت واجب الوجود ، بالاتّفاق حادث نتواند بود . پس بطريق شكل اوّل گوئيم : كلام به معنى الفاظ ، حادث است . و هيچ حادث ، صفت خدا نتواند بود . نتيجه دهد كه كلام به معنى الفاظ ، صفت خدا نتواند بود . چون معانى صفات مذكوره را دانستى ، بدان كه دليل بر ثبوت اين صفات براى واجب تعالى آن است كه هيچ شكى نيست كه ثبوت اين صفات كمال است براى موجود بما هو موجود ، چه بالبديهه معلوم است كه علم مثلا كمال و شرف است نظر به جهل . و جهل نقص است نظر به علم . و همچنين قدرت كمال است نسبت به عجز ، و اراده و اختيار نسبت به اضطرار ، و سمع و بصر و حيات نسبت به مقابلش ، و كلام نسبت به عيّ . و شك نيست در صحّت اتّصاف موجود بما هو موجود ، به اين كمالات . به اين معنى كه حيثيّت موجوديّت منافى اتصاف به اين كمالات نيست . بلكه گاه باشد كه موجود لا بما هو موجود بل بما هو ذو خصوصية زائدة على الموجوديّة ، قابل اتّصاف به اين كمالات نباشد . به اين معنى كه موجود ، متخصّص شده باشد به طبيعتى و صورتى كه منافى قبول قلم و