ناصر خسرو

49

خوان الإخوان ( فارسى )

بود اندر حالهاى او ، بىمراد او چون تشنه و گرسنه و محنتها و بيماريهاى گران را از خويشتن باز نتواند داشتن و اندر حال بيچارگى بدانچ اندر آن عقل غريزىاى او نهادست اقرار دهد و فرياد خواهد از پديدآرندهء خويش و رهانش جويد از آنچ اندران افتاده باشد از آفريدگار خويش ، چنانك خداى تعالى همىگويد قوله « وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى ضُرٍّ مَسَّهُ » گفت : چون بپساود « 1 » مردم را دشوارى بخواند ما را بر پهلو يا نشسته يا ايستاده پس چو آن دشوارى ازو باز كرديم بگذرد چنانك گويى هرگز ما را نخواند ستى اندر دشوارى . و چون اين حال مردم اندر عقل غريزى بود كز آفريدگار فرياد خواهد اندر حال ضرورت چون عقل بفعل آمده كه رسول دوم بود از كردگار سوى مردم بيامد مرو را سوى آن اقرار خواند كه اندر غريزت او بود و آن را برو استوار كرد تا پيش از آمدن شدت و ضرورت آن اقرار بكرد تا همچنانك ازين دشوارى دنيائى بدان اقرار همى رهانش جويد از دشواريهاى آخرتى كلى كه بدين اقرار هميشه رهايى باشد و هر كه خداى تعالى را باخلاص بخواند هيچ دشوارى نبيند . صف هفدهم سخن اندر آنك هر چه پيغامبر فرمود و خود بكرد بعقل نيكوست و هر چه از آن مر خلق را بازداشت و خود نكرد سوى عقل زشت است گوئيم نفس شهوانى بد فرماى است و مردم را چيزهاى فرمايد كه فائدهء

--> ( 1 ) پساويدن : دست بسودن .