ناصر خسرو
41
خوان الإخوان ( فارسى )
و برهان بر درستىء اين قول آنست كه مرغى رانى و او را هست دانى و نهايت او بشناسى چه از كنارهاى جسم او و چه از حد مرغىء او كه بدان از ستور و چرنده و جز آن جداست ، و چون آن مرغ از تو غائب شود پيدا شود ترا نيستىء تو و مر آن نيستىء ترا نهايتى يا بى چنانك مر هستش را نهايت يافته بودى ازيراك لازم شد نيستىء آن مرغ و آن نهايت بود مر هستىء او را و چون مر يك هست هستى را كرانه يافتيم و مر آن نيستى را كرانه نبود دليل است كه نابود شود همه هستيها و آن كرانهء همه هستها باشد . پس درست شد كه مر همه هستها را نهايت باشد ، و نيست را كرانه نيست ، و نيز از حكم عقل لازم آيد كه مر همه هستها را نهايت باشد از بهر آنك هست آنست كه بدانندش و چيزى كه بدانند برويى از رويها دانندش و دانش داننده برويى از رويهاى اندر آن هست رسد و آن هست ناچاره از آن روى كه دانش داننده به دو رسد متناهى باشد ، و هر كه گويد مر هست را نهايت نيست محال گفته باشد ، از بهر آنك بىنهايت ناشناخته باشد بذات خويش و جز از ذات خويش و نشايد كه چيزى باشد كه او ناشناخته باشد هم اندر ذات خويش و هم نزديك شناسندهء ديگر ، و عقل كه اول مبدعاتست شناختهء جوهر خويش است ذات پاك او و گرد گرفته است شناختهء او مر جوهر او را نام اين نام را مستحق شده است ، پس درست شد كه هر چه هست است مرو را نهايت است و نيست را نهايت نيست . از بهر آنك نيست را به هيچ روى نتوان شناختن .