ناصر خسرو
40
خوان الإخوان ( فارسى )
درست كرديم كه اين عالم از جملهء هستها است و متناهى است لازم آيد كه هستها متناهى باشد ، از بهر آنك اين عالم جزئى باشد از كل هستها و چون جزءها را نهايت پيدا شد مر كل را نهايت پيدا شد ، و نيز گوئيم كه هر چيزى كه مرو را جزء باشد او متناهى باشد ، از بهر آنك جزء كم از كل باشد و مرو را به روى كمترى مخالف باشد . و هر كسى كه گويد كل عالم نامتناهى است بضرورت گفته باشد كه جزئش متناهى است ، از بهر آنك صفت جزء مخالف صفت كل باشد ، اندران معنى كه كل نام كلى بدان يافته است و آن معنى از روى كمى و نيستى است ، و چون گفت بضرورت كه جزءهاى عالم متناهى است اقرار كرد كه عالم متناهى است ، از بهر آنك از متناهى نامتناهى نيايد كه ايشان هر دو مر يكديگر را مخالفاند ، و هر كه گويد از متناهى نامتناهى آيد گفته باشد كه از گرم سرد آيد و از سياه سپيد آيد ، و خردمندان با او سخن نگويند چون محسوس را منكر شود ؛ و اندر مبدعات و هستىء آن گوئيم كه اگر مبدعات را كه لطيف است كرانه نبودى آفريده نبودى و ما دانيم كه مبدع بابداع آفريده شد ، و هر چه هست شد نه از هست مر او را نهايت است ، از بهر آنك اگر بىنهايت بودى مر او را كرانه نبودى و هست شدن او نه از هست كرانهء او بود ، و آن ابداع است كه بابداع كرانه مبدع باشد ، اما مر ابداع را هستى نيست و دور است از هستى و چيزى . و هر چه اندر عقل اول پيدا باشد از ابداع مرو را نهايت نيست ، از بهر آنك وهم را سوى پيدا شدن او راه نيست كه او علت همهء علتهاست ، و گر مرو را علت لازم آمدى سخن اندرين معنى بكناره نرسيدى و هر علتى را نيز علتى پيش ازو نبايستى ، و گر اول علتها علتى نبودى كه پيش ازو علت نبودى معلول پيدا نيامدى ، و چون عالم را معلول يافتيم دانستيم كه مر علتها را نهايت است و مران نهايت علتها را ابداع گفتيم ،