ناصر خسرو

39

خوان الإخوان ( فارسى )

را مخالف است و ازو جداست بضرورت آخر حد گرمى به اول حد سردى باشد ، همچنانك هميشه آخر كنارهء روشنائى آفتاب به اول كنارهء سايه باشد . پس ببايد دانستن كه لطافت بر كنارهء كثافت است و بكثافت محدود است . و ديگر دليل بدانك هستها بىكرانه نيست آنست كز جملهء هستيها يكى اين عالم كثيف است و اين را نهايت است ؛ و دليل بر آنك اين عالم را نهايت است آنست كه جزءهايش را نهايت است و هر چه مر جزءهاى او را نهايت باشد مر كل او را نهايت باشد ، و زمين از جزءهاى اين عالم است و او را نهايت است ، اين روى او كه ما همىبينيم كه به هوا پيوسته است نهايت اوست ، و هر چيزى كه برويى از رويهاى خويش متناهى باشد بهمهء رويهاى خويش متناهى باشد « 1 » و چون

--> ( 1 ) ناصر خسرو ، در سفر نامه‌اش ، عقيدهء خود را در اين مبحث بيان كرده است : بقاين مردى ديدم كه او را ابو منصور محمد بن دوست ميگفتند . از هر علمى با خبر بود ، از طب و نجوم و منطق چيزى . از من پرسيد كه : چه گويى ، بيرون اين افلاك و انجم چيست ؟ گفتم نام چيز بر آن افتد كه داخل اين افلاك است و بر ديگر نه . گفت : چه گويى ، بيرون از اين گنبدها معنى هست يا نه ؟ گفتم : چاره نيست كه عالم محدود هست و حد او فلك الافلاك - و حد آن را گويند كه از جز او جدا باشد ، و چون اين حال دانسته شد واجب كند كه بيرون افلاك نه چون اندرون باشد . گفت : پس آن معنى را كه عقل اثبات مىكند نهايت است از آن جانب يا نه ؟ اگر نهايتش هست تا كجاست ؟ و اگر نهايتش نيست نامتناهى چه گونه فنا پذيرد ؟ و از اين شيوه سخنى چند ميرفت و گفت : بسيار تحير در اين خورده‌ام . گفتم : كه نخورده است ؟ ناصر در يكى از چكامه‌هاى شيواى خود گفته است : چو نه گنبد همىگويي ببرهان و قياس آخر * چه گويى چيست از بيرون اين نه گنبد خضرا ؟ اگر بيرون خلاء گويى خطا باشد كه نتواند * به دو در صورت جسمى بدين سان گشته‌اند روا و گر گوئى ملاء باشد روا نبود كه جسمى را * نهايت نبود و غايت بسان جوهر اعلى چه ميدارد بدين گونه معلق گوى خاكى را * ميان آتش و آب و هواء و تندر و نكبا ؟ و اين قصيدهء غراء در صفحهء 27 ديوان چاپ تهران است ، بدين مطلع : خداوندى كه در وحدت قديم است از همه اشيا * نه اندر وحدتش كثرت نه محدث را از او انها