السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث
1338
تعليقات نقض ( فارسى )
كه ايشانند واليان من بعد از من ، پس مردى برخاست و گفت : يا رسول اللّه كدام اهل بيت تو ؟ فرمود : على و طاهران از فرزندان او ، پس مباش اى ابو بكر اوّل كسى كه كافر شود به اين سخن ، و خيانت نمايد با خدا و رسول او ، و خيانت منمائيد امانتهاى خود را و حال آنكه دانيد حق را . پس ابو ايوب برخاست و گفت : بترسيد از خداى اى بندگان خدا در حقّ اهل بيت پيغمبر خود ، و ردّ نمائيد حقّ ايشان را كه خدا براى ايشان قرار داده است ، بتحقيق كه شما شنيدهايد مثل آنچه برادران ما شنيدهاند كه در مقامات متعدّده ميگفت كه : اهل بيت من امامان شمايند بعد از من ، و اشاره بعلى ميكرد و ميگفت : اين امير برره و نيكوكاران است ، و كشندهء كافران است ، هر كه او را واگذارد خدا او را واميگذارد ، و هر كه او را يارى كند خدا او را يارى مىكند ، پس توبه كنيد بسوى خدا از ظلم خود بدرستى كه خدا توّاب رحيم است . حضرت صادق ( ع ) فرمود كه : پس ابو بكر ساكت ماند بر منبر و نتوانست جواب بگويد پس گفت : من والى شما شدم و بهتر از شما نيستم شما اقاله كنيد بيعت مرا و دست از من برداريد ، پس عمر گفت : به زير بيا از منبر . . . ، هرگاه تو جواب حجّتهاى قريش را نميتوانستى گفت پس چرا خود را در اين مقام بازداشتى ؟ و اللّه من ميخواهم ترا خلع كنم و خلافت را بسالم مولاى حذيفه بدهم ، پس ابو بكر از منبر به زير آمد و دست عمر را گرفت و بخانهء خود رفتند و تا سه روز داخل مسجد نشدند ، چون روز چهارم شد خالد بن وليد با هزار كس آمد و گفت : چه نشستهايد به خدا سوگند كه بنى هاشم بطمع افتادهاند كه خلافت را متصرّف شوند ، و سالم با هزار نفر آمد ، و معاذ بن جبل با هزار كس آمد ، و پياپى لشكر بيامدند تا چهار هزار نفر جمع شدند و بيرون آمدند با شمشيرهاى برهنه ، و عمر در پيش ايشان ميآمد تا داخل مسجد حضرت رسول شدند پس عمر گفت : به خدا سوگند اى اصحاب على اگر يكى از شما سخن بگويد مثل آنچه در روز گذشته گفتيد سرش از بدن جدا ميكنم .